
توجه توجه
بشتابيد بشتابيد ...

قرظ، قرض، غرظ، غرز،غرض از مزاحمت پس از غيبتي طولاني چندي نشتن پاي دوستان و درد ودل كردن با آنهاست. حالا غرض از درودل كردن عنوان فيلمي است كه به تازگي كه نه چند وقتي بود روي پرده اما به همان دليلي كه نگفتيم نايب الزياره فيلم نشديم.
خوب مي گفتيم بي پولي بد درديه خواهر (يا برادر). زندگي خرج داره دوستان: قبض آب، برق، گاز، تلفن، موبايل ، تعمير سقف در زمستان ، ماي بيبي درجه يك برا بچه، خريد سك سك، تك تك ،نك نك و اقلام ضروري مشابه ماتيك شماره 41 ، پنكك خيلي خارجي ، سايه زيرچشم ، بالاي چشم ، دور چشم ،توي چشم
لباس براي پاگشاي كتي: نوه ي نوه ي دوست مادربزرگ دختر عمو، و خرج هاي فرهنگي در راستاي علم و با سواد شدن از جمله :خودكار بيك با كلاس پاك كن فاستيك خيلي خوب پاك كن . فندق و پسته براي چاشت بچه ها، تايد دستي براي شست رخت و لباس.
اين طوريست كه زندگي به آدم سخت مي شود و تقاضاي هر نوع كار از مديريت شاخه كيهان شناسي ناسا تا مهندسي شاتل هاي فضايي، استاد هوافضاي صنعتي شريف و آموزش نوين نجوم به نونهالان ، نوپايان ، شيرخواران و نوزادان شما قبل از تولد و بعد از تولد ، طي كشي در مجامع علمي از جمله دانشگاه پيام نور واحد علي آباد كتول همچنين سفارشات شما اعم از نوشتن مشق، حل مسائل نجوم مقدماتي ،تكميلي و پيشنهاد پروزه با بالاترين قيمت در خدمت شماييم.
با تشكر
سازمان رسيدگي به بي پولان بدبخت فلك زده ي بيچاره ي شهاب سنگ خورده
یادگیری سریع به شیوه ی نوین دردسر ساز خودم و خودش و خودمون برای اقسام چند پایان اعم از خروس بی محل و گوسفند کپل.
بشتابید بشتابید. ثبت نام آغاز شد.... همراه با گزینش توسط زبده ترین مربیان برجسته ی کمک داوری.
آموزش گام به گام رصد با مفرح ترین برنامه ها. ثبت نام تا ۲ثانیه مانده به سوت شروع ماراتن.
هزینه یادتون نره. اول پول بعد خدمات.
دریییینگ درییییییییییینگ.
هو الباقی
نوشتیم تا دل همه ی آنهایی که نبودند را بسوزانیم و از همه ی آنهایی که بودند تشکری کرده باشیم. به بزرگی خودتان کوچکی ما را ببخشید. این چند خط یادگاری است برای شما...
دیدیـــــــــد بالاخره نوشتیـــــــــــــــم!!! هوراااااااااااااااا....
پس از یک سال انتظار بالاخره....
سه قلعه ی بی قلعه...
3 تا فتنه ی خزنده (فقط محض قافیه و خنده!)
2 تا رصدگر برنده(!)...
1 کمک داور پرنده( دقت کنید فقط برای قافیه نیست!)...
کلا 3 تا بچه کنکوری جونده
و دیگر هیچ...
صبح زود (خیلی زود-نسبتا خروس خون) رفتیم به محل قرار، تا اینکه بالاخره 1 پشه پر زد! و چند ساعت بعد (با کمی اغراق) نفر اول رسید...
اولش که گفتن نداره : سلام-علیک ... نشستن در اوتوبوس...و بالاخره با سلام و صلوات راه افتادن!! صندلی های عقب اتوبوس هم می دانند که سه دردسر بزرگ (خودم و خودش و خودمون) قرار است آن ها را قرق کنند. بزرگترین برتری صندلی های عقب به این است که خوراکی هایمان از دیدرس چشمان گرسنه در امان است. و برتری دیگر آن دید زدن خوراکی های دیگران است.
طبق شایعاتی مبنی بر در آمدن دندون "نی نی نجومی" رئیس بزرگ در غیبت صغری به سر برده بودند! که البته قبل از حرکت به سمت 3 قلعه برای اتمام حجت با فتنه های نجومی و راهی کردنمان قدم رنجه فرموده بودند.
تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم....
طبق معمول اولش همه سعی می کنند ساکت و آروم بشینند... اما بعد از یک ساعت صبر همه لبریز می شود و گل یا پوچ و این جور سرگرمی های سالم ، بهداشتی-آرایشی ، پاستوریزه ، هموژنیزه ، استرلیزه و... وارد کار می شوند.
و در نتیجه وقتی این سرگرمی ها نتوانستند دوستان را راضی کنند همه بر سر دوست خوبمون "عکاس خفته" که بر حسب اتفاق تولدش هم بود، هجوم آورند.
هو لو لو لو لو لو تولــــــــــــــــــــــــــد، تولد تولدت مبــــــارک ....
ببخشید در یک لحظه خاطرات ما رو با خودش برد. خوب داشتیم میگفتیم...
با هدیه هایی اعجاب انگیز(خودتان قضاوت کنید!) عکاس خفته غافلگیر شد و ما هم سرگرم...

وقتی حسابی جو، حضار را گرفت بازی های هوازی جایگزین سرگرمیهای mellow شد. (از دوستان زحمتکش زیر گروه گزینش واژگان پارسی شرمساریم !!! امید است با واژه ای مناسب دهن ما را سرویس کنند!)
بازی هوازی در ابتدا با گل کوچیک آغاز شد و در پایان 2 گروه منصفانه قوی و ضعیف با این بادکنک قرمز وضایع به رقابت با فوت زنی پرداختند (برای درک بهتر از بازی مبتکرانه "خانم دکتر"، عکس را مشاهده کنید !)

در پایان گروه برنده (مسلماً) ما بودیم (همون قویه !!! در این جور کارها). پس از مفقود الاثر شدن بادکنک فتنه ها خوابیده و حضار روی صندلی ها قرار گرفتند. (شیوه ی نشاندن گروه هوازی بازان در عدم حضور جناب "رئیس بزرگ") که البته (به احتمال اندک) پس از گذراندن دوره های مقدماتی و تکمیلی سیره ی عملی جناب "رئیس بزرگ" ما آدم خواهیم شد .(یحتمل)
پس از خوابیده شدن فتنه ها و اندکی سکوت ( باور کنید! ) که البته به علّت خسبیدن بود، اتوبوس نگه داشت و لشکرمان به صورت حي الی الصلاة در آمد ( که در حیطه ی طنز نمی گنجد پس بگذریم ) بعد از اقامه ی صلاة و دیگه همون مظلومیت ها که خودتون می دونین (در اتوبوس) به مقصد رسیدیم.
بعد از مدتی در کف هیبت کویر ماندن، گروه ها از کف در آمدند و نوبتِ اعلام داوران (لحظه ی سرنوشت ساز) رسید. وقتی داورِ "خودشون " معلوم شدن انگار یک سطل آب یخ (تصور کنید در اون هوای سردِ کویر) روی مغز سر "خودشون" ریختند. تا با این معضل (!) وارده کنار آمدیم، مسابقه شروع شد.
از اونجایی که از بخت و اقبال بدِ " خودشون " ، پدر به داور تبدیل شده بود ( که از این پس به " پدر داورنما " شهرت می یابد.) مجبور به تهیه دستمال برای ...
بعد از مسابقه (به پیشنهاد " پدر داورنما ") شدند.
خود کمک داورشماز بخت (خیلی) بهتر از " خودشون " شدِش رفیق" عمه خانوم " ! و با عمه خانوم تا صبح خوشگذرونی و " خودشون " از پدر داورنما تا صبح تو سری خوردن.


و اما مسابقه ...
فکر نکنید این تنها یک مسابقه ی رصدی است! باید به پرسش های زیادی از قبیل : ملیت، مذهب، ضریب هوشی، مکانیزم چراغ قوه و ... به داور (از نوع پدر داورنمایش) پاسخ داد.
ما می توانیم! ما با این حقیقت پا در دامن مسابقه گذاشتیم و با امیدی مضاعف شروع به رصد کردیم. اما ... ذره ذره امیدمان تحلیل می رفت [ هیچ از خودتان پرسیده اید چگونه؟ ]
واقعاً چگونه؟ 
الف) استرس کنکور
ب) نداشتن انواع تنقلات ( ما فقیریم!)
ج) پدر داورنما
د) موارد الف و ج
پاسخ: خطر! شما در دام آموزشی افتاده اید. ( درصد پاسخگویی به این تست بر اساس نظر 3 استاد (%3- ) است. جواب فقط گزینه "ج" است!
پدر است دیگه و دلسوزی های بعد از داور شدن!
( نکته آموزشی : برای برخی داوران نیز دوره ی سیره ی عملی برگزار شود.)
از داور بگذریم، سخن کمک داور خوش تر است.
پیام بازرگانی :
- کوشا جان! بیا پشتیبانت...
خانم از آسمان افتاده : پشتیبان؟! پشتیبان دیگه چیه؟!
مادر: مگه نمیدونی؟ یه سیریشه که هر روز زنگ می زنه، بچه رو از درس خوندن می اندازه!
خانم از آسمان افتاده : تاثیری هم داره؟
مادر: بله، هر روز مونگل تر از دیروز می شه.
(کوشا قسمت دوم)
نجوم فرهنگی آموزش شما را به ادامه این برنامه دعوت می نماید:

[ به نقل از واحد مرکزی خبر از "کمک داور" !]
خودشون:استاد بفرمایید.
-ابتدا برای رفع ابهام از محضر برخی از دوستان که با چهره ای علامت تعجب زده از اینجانب می پرسند: که چگونه به این مرحله دست یافته اید؟ خاطر نشان می کنم که بنده به دلیل الاف بودن در این برنامه و بی تلسکوپی، برای این شغل پر متقاضی کاندید و با وجود اینکه انتخابات به مرحله دوم دست یافت من به دلیل الافی مضاعف برگزیده شدم.
خودشون: اختیار دارید استاد، شکسته نفسی می فرمائید...
- در ابتدا شعف (و از حق نگذریم جَو) مرا به شدت گرفتار خود کرده بود و من پا به پای داور عرق می ریختم .و هر گروهی که داور را صدا می کرد قبل از داور من (با پای برهنه(!))در محل تایید جرم حضور به هم می رساندم...و بعد داور(با پای برهنه(!)). وقتی گروه ها به حالت کما در می آمدند، عمه خانوم می رفت سراغ "دوستان ریاضی در نجوم". من هم می رفتم سراغ گروه "خواهران کارامازوف" که ببینم در چه وضعیت اَسَفباری با آقای "داورسختگیر همه فن حریف" شان به سر می برند. داور سختگیر در حال کندن تک تک موهای سر خود از بهرِ 2 کارامازوف بودند.
در این لحظه کمک داور در نقش سیاهی لشکر، مدام وارد صحنه و از آن خارج می شد. البته آقای داور سختگیرهمه فن حریف از تیکه های پر بار ثقیل کمک داور را بی نصیب نمی گذاشتند.
خوب .... حالا قسمت خیلی مهم و اساسی .... شام ....
ابتدا گروه ها تشنه و گشنه به سمت چادر تدارکات هجوم آوردند و دوستان گرسنه غذاها را روی هوا می زدند. بعد از اینکه همگی یه جا مستقر شدند، تازه این معما پیش آمد که درون این ظرف ها چیست؟!!!!! و هیچ کس تا اتمام تناول متوجه ماهیت غذا نشد!!!!
تا صبح بساط ما همین بود که پدر داورنما حرس خورد و عمه خانوم و کمک داورِ ترد شدَش حال و حول! البته ناگفته نماند که "عمو جون مهندس" و آقای "دکتر با ایمان خوش اخلاق" الطاف خیلی مضاعفشونو برای مرمت سرخ نقطه (برای کمک به گروه گزینش واژگان پارسی ، reddot را به سرخ نقطه ابدال گرداندیم. خواهشمند است کمال همکاری را با ما به عمل آورید!) به دو تا از خودمون عنایت کردند که جای سپاسگزاری دارد ... مرسی! 
بالاخره شب به صبح رسید.
آها حالا نوبت به تقدیر از داوران محترم و کمک داوران محترمه رسیده!

دو گروه از گروه عمه خانوم و خودِ کمک داورش... "خواهش می کنم تشویق نکنید "... بله می گفتم خودِ کمک ... "ای بابا خواهش می کنم این کارا رو نکنید خجالت می کشم " ... از گروه عمه خانوم.......
هوراااااااااااا
.....تشویـــــــــق........برای سلامتی داور وکمک داورش صلوات....
برنده ها رو اعلام کنید باباملّت منتظرند.
نفر اول جناب آقای..... "به افتخار داور و کمک داورش" ....
ای بابا من از عنایت شما دوستان ممنونم . من متعلق به همه شما هستم . اگر شما نباشید ما کمک داورها هم نیستیم. ما فقط برای مردم کار می کنیم و اگر حمایت های شما دوستان نبود ما هم......
....تشویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق.....
خوب دیگه برنده ها هم اعلام شدند.( آقا بی زحمت زودتر جمعش کن بریم کویر نوردی!) بله دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنن که وقتمون رو به اتمام است . تیتراژ پایانی هم داره پخش می شه!
در راه کویر نوردی(شن بازی)....... 
در این قسمت گزارش تصویری گویا تر است! 

واقعا این جای برنامه، همه خیلی جای رئیس بزرگ را خالی کردند و عکسهای متنوعی از مارمولک ها می گرفتند(این دیگه شوخی نیست استثناً جدی بگیرید!)
وقتی شخصی "خودش" را به نهار دادن تهدید کردند،"خودش" بدون کنترل با دوربینش شروع به غلطیدن روی ماسه ها کرد. خوشبختانه تا پایان برنامه تاب آورد(دوربین!) اما دیگر .... که البته بعداً با مناجات های عبدالله ابن والد الدّاور به مقدار قابل توجهی بهبود یافت و با پیشنهاد های آقای داور سختگیر و با اعتبار رئیس بزرگ و با سلام و صلوات و خالی شدن جیبِ "خودش" به حالت اولیه برگشت، بماند..... از کویر نوردی همین عکسها به اندازه کافی دل نیامدگان را می سوزاند.





نظر یادتون نره، مَشقوزُمه اید اگر 2 خط بخونین ولی نظر نذارید!
حتی شما دوست عزیز! 


:
گفتم که رسوای دو عالم شمایید
!!!
مهتاب
تازه از سفر برگشته ایم. این سوغاتی است برای شما...

واژه ی "زیارت" تنها برای کربلا و مکه نیست، حرم و قبرستان هم نیست. نام روستای کوچکی است در نزدیکی گرگان. روستایی کوچک در دل جنگلی بزرگ.
سلام روستا! سلام جنگل! سلام آبشار!
"زیارت" روستایی است با چوپان ها و گله ها و بزغاله و . . . جرینگ جرینگ زنگوله ها. سلام زنگوله ها!
مردم این روستا خانه ی کوچکی دارند برای تنهایی هایشان. خانه ای بالای کوه. خانه ای میان جنگل. پیر بابا را همه دوست دارند. "زیارت" پیربابا قنبر را دارد.
پایین کوه، کنار رودخانه، آخر روستا، درست آنجایی که جاده از روستا خداحافظی می کرد امامزاده عبدالله سلام می کند به مسافران و اهالی ده.
سه کیلومتر راه است تا آبشار. اینجا آبشار است، صدای رادیو گرگان: « صدای امید، نوای همدلی»
سر هر کوچه یک تنور است و بوی نان محلی می آید. دانه ای 250تومن.$$$
آبگرم زیارت. ساعتی 500. آبگرم شفابخش زیارت_ آدرس: گلستان_ گرگان_ ناهارخوران_زیارت_ کنار امامزاده_ روبروی سوییت خودمون. ساعت بازدید: 7-19

زیر درخت گردو حسنی تک و تنها بود. نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی.... تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه. ما این شعر رو می خوندیم و از درخت گردو بالا می رفتیم.
دخترخاله می گه: یه لحظه صبر کن.
روبروی درخت گردو می ایستیم.
دخترخاله عکس می گیرد.
یکی از مهمترین مشکلات ما در سفر تشخیص صدای گاو از خر بود. این آقا گاوه احتمالا خروسک داشته چون صداش بی شباهت به عر عر نبود.

این آقا پسر عینکی، خیلی پسر گلیه. هم درس می خونه، هم چوپونه، هم واسه گاو همسایه علف می بره. این آقا پسر لیدر ما هم هست. روستا رو مثل کف دستش می شناسه. تازشم خیلی مهربونه.

از پایین کوه که نگاه می کنیم پرچم کوچکی می بینیم که باد تکانش می دهد و درختی. پیرمرد می گوید: آنجا خانه ی پیربابا ست. پیر مقدس روستا. مردم آنجا از او حاجت می گیرند و دوستش دارند.
از آن بالا روستا تابلوی نقاشی می شود. خانه ها دور و آسمان نزدیک. در راه قله ی کوه را آخر جاده می دانستیم. به قله که رسیدیم دیدیم دنیا چقدر بزرگ است. چه زیاد کوه و قله هست و بلندتر از کوهی که روی آن ایستاده ایم. بعد به تارزان فکر کردیم و خوشبختی های او از این شاخه به آن شاخه پریدنش. پیربابا قنبر مهمان های زیادی داشت. مردی با اسب به دیدنش آمد. زن ها و بچه ها و پیرزنی یک سبد هلو برای پیر بابا آوردند. پیرمردی از اینکه شهری ها هم به دیدن پیربابای آنها آمده بودند خوشحال شد. برایمان آب آورد و ما دستمان برای پذیرایی از او خالی بود.

سلام بزی عزیز، حالت چطوره؟ خوب و خوش سلامتی؟ احوالت چطوره؟
این بزی ما زنگوله نداره اما مدرک پروفسوراش رو از دانشگاه زنگولهستان روستای زیارت و دکتری افتخاری اش رو به تازگی اخذ کرده. این ریش پروفسوری که می بینید شاهدی است بر این ادعا. در مسیر آبشار با ما همسفر بود و ما از حضور ایشان بسی فیض بردیم.

این هم آبشار. تا خود روستا سه کیلومتر راه است. برای ما سه کیلومتر که راهی نیست. رفت و برگشت جمعا میشه 6 کیلومتر. ببینید ما چه بچه های فعالی هستیم!

خروس ها هم رفیق خوبی هستند و هم خوانندگان خوب. فقط نمی دانیم چرا خروس ها قدقد می کردند و مرغ ها قوووووووو قووووولی قو قو . از صبح تاشب همه جا پر از قد قد و قوقولی و شب تا صبح قورباغه ها بودند : قووووووووور قوووووووووور صدایی بس گوش نواز...

تمشک دوست داریم.هنوز فصل شکوفه ی تمشک بود.

سفر همیشه شهرهای بزرگ نیست. سفر می تواند دور باشد یا نزدیک. این سفر برایمان تجربه ای جدید بود و حسی از استقلال داشت.
سفر می تواند کوه باشد یا دریا، کویر باشد یا جنگل، شهر باشد یا روستایی کوچک. هر کدام تجربه ای دارد و هر سفر متفاوت با دیگری، یکی سبز و دیگری آبی. مردم کویر گرم اند و به اندازه ی آسمانشان پر ستاره، مردم جنگل رنگارنگ اند و بزرگ هم قد کاج های جنگل و باصفا مانند کوچه هایشان و گرمی تنور های نان. . .
باز هم به سفر می رویم و می نویسیم که سفر چه اندازه خوب است.
تیرماه 1387

این پست هدیه ای است برای دوستی کوچک

مگر همه ی دوست ها را باید دید؟
ما دوستی داریم که او را ندیده ایم اما یک دنیا برایمان آشناست و چقدر دوستش داریم....
نمی دانیم شب بود یا روز اما خدا چه لبخند زیبایی زد و یک فرشته ی کوچک را به زمین هدیه کرد. شاید او ستاره باشد، شاید ماه. اما خوب می دانیم دوست کوچک ما فرشته ای است دوست داشتنی.
کاش می شد دستش را بگیریم و آسمان را نشانش دهیم، با یک خوشه ستاره ای قایم باشک بازی کنیم و بادبادک به هوا بفرستیم و روی آن دعایی بنویسیم برای شاد بودنش، برای معصومیتش و برای آسمانش که همیشه آبی است.
و او چقدر آبی است....
برایش لالایی می خوانیم، برای چشم های دوست کوچک که خدا مهربانی را در آن الهام کرد. . .

این یادگاری برای شماست
:مریم! اینجا رو ببین! سه تا ستاره مثله سه تا دوستن انگار.
_ یعنی ستاره ها هم دوست پیدا می کنند؟ دعوا می کنند؟ تو سر و کله ی هم می کوبونند؟
:اینا خیلی قشنگن. کاش ما هم ستاره بودیم....
_ یعنی بریم تو آسمون؟

خودم و خودش و خودمون زیر نور مهتابی یادمان از ماه و آسمان کودکی مان می آید.برای همین از آن روزها می نویسیم:
شب است، رختخواب ها را بالای پشت بام پهن کرده ایم. بچه ها سمت راست، بزرگ ها سمت چپ. بزرگ ها می گویند ساکت! می خواهیم بخوابیم. اما ما که خوابمان نمی آید. آخر هفته ها مهمان روستای کوچکی هستیم. روستایی که دود ندارد، ماشین ندارد اما خرهای چموشی دارد و ستاره های بی اندازه زیاد. بزرگتر ها می گویند ستاره ها را بشمرید تا خوابتان ببرد. شمار ستاره ها از دستمان در رفته، خوابمان نمی برد.
:افروز! اینا چیه تو آسمون؟ شبیه آرده . خدا داشته کیک خامه ای می پخته؟ آرد هاش ریخته اونجا؟
_ نه بابا، اینا پولکای ستاره ایند. خدا داشته لباس می دوخته.
: پدربزرگ می گفت این راه مکه ست. مکه که خونه ی خدایه. یعنی این جاده ی خداست؟

روز است. خانم معلم موضوع انشا می دهد. باز هم "می خواهید چه کاره شوید؟"
توی انشا ها همه معلم هستند، خانم دکتر، مهندس .... ما می نویسیم فضانورد می شویم. یکی از ته کلاس می گوید: فضا چی چیک؟ یکی می خندد: خانوم اجازه! بابامون می گه این کارا نون و آب نمیشه! بابامون می گه، زندگی خرج داره...
هر سال همین موضوع انشا را داریم و هر سال توی دفترمان می نویسیم : چقدر دوست داریم ستاره شناس بودن را!
"خودش" یک کتاب خریده است که عکس کهکشان دارد. تویش نوشته که کهکشان بسیار بزرگ است و یه عالمه ستاره دارد. عکس موشک دارد نه از آن موشک کاغذی هایی که سر کلاس جغرافی می سازیم. موشک های واقعی و بزرگ. "خودم" هم یک کتاب کوچک دارد. اسمش "ستارگان" است. خورشید تویش دارد و ماه. و یه عالمه ستاره شبیه یک تابلوی نقاشی. . .

بزرگ شدیم. شنیدیم جایی هست و آدم هایی هستند که نجوم یاد می دهند. رفتیم پیششان و گفتیم: ما هم بازی ؟
این آدم ها بسیار مهربان بودند و اولین آقا معلم نجوممان بسیار صبور. ما آنجا سر به هوا بودن را یاد گرفتیم و با داشتن دوستانی نجومی (که چیزهای زیادی از آسمان و زمین را از آنها یاد گرفتیم) معنی دیگر "شاد بودن" را تجربه کردیم. شادی هایی که خاص این گروه است و هیچ جای دنیا لنگه اش پیدا نمی شود.
اولین شب رصد را مگر می شود فراموش کرد؟ مینی بوس کوچک و اولین صورت فلکی ها, اولین خاطره ها و اولین ستاره ها در کنار اولین دوستان. سارا و شانای و آقا معلم را بسیار دوست داریم.
رئیس بزرگ را هم بسیار دوست داریم. همه ی نجومی های آسمان توس را دوست داریم. ما آسمان را بسیار بسیار دوست داریم....



بقچه هايمان را ببنديم؟
اين قصه ي رصدهاي ما كه سر دراز دارد همچنان در حال شروع شدن است.
از آنجايي كه رييس بزرگ سخناني در رابطه با ماراتن مسيه ايراد فرمودند و خاطرات گهر بار دوستان از سفر هاي گذشته، داغ دل ما را تازه كرده بود.(خب نمي گن بچه منجم دل داره )
از آنجايي كه ما از درو ديوار خانه بالا رفته و آتيش به جون همه مي اندازيم ، همه منتظرهستند تا خبر رصدي بيايد تا ما شر را كم و عزتمان را زياد كنيم .( تلميح به : ضرب المثل شر كم ، عزت زياد )
از آنجايي كه هفته اي پنج روز در حال و هواي رصد هستيم (غيبت ميكنيم ) و تنها روزي كه مي خواهيم درس بخوانيم باز در فكر رصد هستيم ، معلم ها چشم ديدن ما را ندارند ودائما ما را به باد فلك بسته ودمار از روزگارمان در مي آورند.
به قول معلم ادبيات: ابر و باد ومه وخورشيد وفلك در كارند / تا ما به رصد رويم و به غيبت نرسيم !!!!!!
خلاصه... تصميم بر آن شد كه كاسه كوزه مان ( استعاره از تلسكوپ ) را جمع كنيم و برويم.
ما هنوز نرفته ايم. تازه تصميم گرفته ايم كه برويم. رفتنمان هم كه مثل آدمي زاد نبود مثل منجم هاي از خانه مونده ، از مدرسه رونده بود.
كلاغه خبر آورد مسيه اي در كاره و زمانش هم مناسب، همان كلاغه تمام محل را پر كرد كه ما قصد سفر داريم و از اهالي محل مژدگاني دريافت كرد.
شونصد بار تاريخ ماراتن تغيير كرد و شونصد بار همه از رفتن ما خوشحال . اما طي تلفن هاي مكرر شبانه (12 شب به بعد ) تصميم گرفتيم بچه هاي خوبي باشيم درس بخوانيم ، بچه نگه داريم ، ظرف بشوييم و تا ابد الدهر غر بزنيم كه خواستيم بريم اما نذاشتند. به سفارش عمه خانوم كه براي دو روز بعد بليط قطار به مقصد ماراتن مسيه داشت . ما وسوسه شديم و همچون مگسي كه يك بالش را كنده اند و از بال ديگرش آويزان شده ، ما هم آويزان خانواده شديم . در پي تلفن هاي شبانه مكرر به مسئولين ماراتن مسيه از جمله آقاي پ و آقاي ك و عمه خانوم روزقبل از ماراتن در برابر چشم هاي متعجب دوستان بليط به دست به راه آهن رفتيم و البته به دليل ناگهاني بودن اين سفر دعاي خير رييس بزرگ ، پدر مهربان و ديگر اعضاي خانواده پشت سرمان نبود. چون وقت نشده بود تا عالم وآدم بفهمند كه ما داريم ميريم . در راه كه بوديم چهره ي رئيس بزرگ بود كه به ذهنمان مي آمد . چقدر دلمان مي خواست او را خوشحال كنيم و چقدر دوست داشتيم پدر مهربانمان كه اولين آقا معلم نجوممان بود را شاد كرده باشيم. ولي.... يعني مي شود؟ مي خواستيم از زحمت هاي آنان تشكري كرده باشيم. 
درقطار...
ما تازه از بودن در كنار عمه خانوم و دوستان شاد شده بوديم كه ناگهان با خشم پدرانه اي
سر جاي خود نشسته و بغض گلويمان را تا سر حد مرگ گرفت .
كم كم كه به حالت عادي خود برگشته ولبخند بر لبانمان نشست و تمام قطار پراز خنده ما شد دوباره مورد خشم پدر شديم . و مثل بچه هاي خوب گوشه اي نشستيم و جيكمان هم در نيامد. در همين بين عمه خانوم خبر ناگوار فوت مادربزرگ را گفت. و ما به خودمان افتاديم تا جميع قطار فاتحه اي براي شادي روح مغفوره ، مرحومه مادر بزرگ بفرستند . چون اين جماعت فقط با خوردن فاتحه مي فرستند، خرمايي پخش كرديم . ( براي شادي روح همه ي رفتگان بلند صلوات!)
....0000؟؟؟؟====||||!!!!8****%%%**«~~~~"""‹_&&& =+++=-%^#$$$$$$
(در اينجا خرابي قطار قطار قرار دارد كه موجبات ناراحتي دختر خاله را فراهم نموده و خواب از چشمانش ربوده است و مانند جغد تا صبح بيدار مانده)

......... خب اينجا تهران است. پرواز شماره ي 13333- . از مسافرين محترم تقاضا مي شود دست و روي خود را شسته و بند و بساطشان را جمع كرده و نخود نخود هر كه رود خانه ي خود......
اين ها توهمات دخترخاله بعد از بيدارخوابي در قطار است.
به تهران كه مي رسيم پشت سر پدر همچون جوجه اردك زشت به راه مي افتيم. پدر بدو، ما بدو تا بلاخره رسيديم و رسيديم، كاشكي نمي رسيديم/ تو راه بوديم خوش بوديم، سوار قطاري بوديم ....
به اتوبوس هايي داغون تر از قطار كه مي رسيم همه از هم جدا مي شويم. عمه خانوم و دوستان به يك طرف ، ما در طرف ديگر و تمام راه تنها بوديم و اين داغ بزرگي بردل ما بود. (براي شادي دل شكسته ي ما بلند صلوات!)
در اتوبوس بوديم، براي ناهار پياده شديم، از ديدن هم بسيار شاد شديم و اين از خنده هاي ما پيدا بود، ناهار خورديم، موبايل ها را به شارژ زديم، نماز خوانديم و رفتيم تا به يك منطقه ي نظامي رسيديم كه يك عالمه آقا پليس داشت.
دوباره راه افتاديم و بالاخره................ هنوز نرسيديم. پس كي مي رسيم؟
به در بزرگ و قديمي كاروانسراي قصر بهرام كه رسيديم تازه دوزاريمان افتاد كه رسيده ايم. در اينجا بدبختي ما قرار دارد كه از بي توجهي ما فايندرمان شكسته
و ما مانده ايم و آش نخورده و دهن سوخته!
تست كنكور سراسري 1487:
در صورت شكسته شدن فايندر در ماراتن ، اولين واكنش شما چيست؟
الف) خودتون رو مي زنيد
ب)داور را مي زنيد.
ج) بي خيال مي شويد و تا صبح مي خوابيد
د)فايندر ديگران را مي شكنيد.
ه) همان كاري را مي كنيد كه ما كرديم.
ما گزينه ي ه را انتخاب كرديم و اميدوار شديم كه نفر اول كنكور 1487 خواهيم بود. ما در كمال خونسردي منتظر شروع ماراتن بوديم و هيچ احساس ناراحتي و استرس و نگراني و ... نداشتيم. (به رو نمي آورديم تا ريا نشه) 
اما به خاطر هماهنگي هاي چندين ماهه مسيه با اداره ي هواشناسي تمام توده ي ابر گذرنده از كشور به منطقه ي پارك ملي كوير آمده و حتي ماه شب چهارده نيز ديده نمي شد، چه برسد به نپتون!!!!
ساعت 12 نيمه شب است به وقت محله ي منجمان ! و آغاز هشتمين ماراتن مسيه ي ايران. اينجا وبلاگ مال خودمون است ، دردسر هاي نجومي ما چند نفر.
با اعتماد به نفس كامل از داخل فايندر با اختلاف زاويه اي 5/33 درجه و فاصله اي به اندازه ي شعاع فايندر به سمت شمال غرب به گرفتن اجرام ژرف آسمان پرداختيم. با اصرار داور كمي سرعت را بالا برديم و خوش بينانه مرتبا داور را صدا مي زديم تا به شاهكار ما دو تا نگاه كند.
صبح شد و ما تازه سرحال شده بوديم. تازه يادمان آمده بود كه اينجا رصد است و ما نخنديده ايم هنوز و دردسري هم نداشتيم. ناگهان دلمان براي رئيس بزرگ تنگ شد و نا اميدانه در كنار دوستانمان به خواب رفتيم. 
در خواب ديديم كه آقاي رئيس بزرگ با مهرباني مي گويند عيبي ندارد، از شما دو تا بعيد نبود . ما با مظلوميت نگاهشان مي كنيم و مي گوييم: ببخشيد، ما تلاشمان را كرديم. آقاي رئيس بزرگ در هاله اي پنهان مي شوند و يكي ما دو تا را تكان مي دهد و فرياد مي زند: بدو صبحانه!
صبحانه مي خوريم ، حرف مي زنيم ، مي خنديم ، غيبت مي كنيم (جاي پدر مهربان خالي) و دوباره مي خوابيم چون تمام كاروانسرا خواب است و ما مزاحم خواب بقيه شده ايم. 
همه جايزه گرفتند، ما دست زديم. دوباره جايزه گرفتند ما دست زديم. دفعه آخر پدر جايزه گرفت و باز هم ما دست زديم. 
در راه ....
خودم به پنجره نگاه ميكنم و خودش هم از توي پنجره قطار به پانتوميم هاي خودم نگاه مي كند. گاهي با ضربه زدن به پاهايمان حرف مي زنيم گاهي با حركت چشم وابرو. خودم فردا امتحان شيمي دارد و خودش امتحان هندسه براي همين خودم دين و زندگي مي خواند و خودش ادبيات چون كتاب ها را اشتباه اورده ايم.
بعد از درس خواندن بسيار مي رويم به كوپه ي عمه خانوم و دوستان مهماني. تا دلي از عزا در بياوريم و خنده ي آن روزمان كامل شود.
نا گفته نماند عمه خانوم براي اولين بار ركورد شكست و سركارخانوم مهتاب را اس ام اسي سركار گذاشت و ما همه انگشت به دهان مانديم. چون هيچ بني بشري توانايي سركار گذاشتن سركارخانم مهتاب غلامي را ندارد.
به خانه هاي مشهد كه رسيديم، احساس كرديم چه زود گذشت و چه سفر خوبي بود و چه قدر كوتاه.
در راه آهن خداحافظي مي كنيم و خنده هايمان را هيچ وقت از ياد نمي بريم. منتظر اولين فرصت مي مانيم تا اين لحظه ها را بنويسم تا يادمان بماند و شما بخوانيد و بدانيد جاي همه خالي!
يك سپاس ويژه براي براي عمه خانوم و نصيحت هايش، يك تشكر براي آقاي پدر و اخم هايش، و هزار تا ستاره براي همسفرهاي مهربانمان...

سفر به هشتمين ماراتن مسيه ي ايران، سفر به قصر بهرام، سفر به تكه اي از آسمان

عكس ها از سايت انجمن نجوم ايران
گرم براي ما ، سرد براي همه

معمولا هر نوشته اي را بايد از يك جا شروع كرد . حالا ما از كجا شروع كنيم؟ از همونجايي كه شما مي گيد شروع مي كنيم . حالا از كجا شروع كنيم؟
حالا به نظر شما ، ما از كجا شروع كنيم بهتره ؟ از اونجايي تو خيالاتمون نقشه ي توپي براي رصد مي كشيديم ، يا از اونجايي كه شش ساعت و نيم معطل ميني بوس بوديم ؟ يا از اونجايي كه توي ميني بوس وسيعمون جا نمي شديم ؟ يا از لنگه كفش دوست عزيزمون كه زير پاهاي رئيس بزرگ پيدا شد !!!!!!!!! يا از خشم .... به مهتاب! (ببخشيد دي جي مترسك )
هنوز ما نفهميديم از كجا شروع كنيم . اصلا از آخرش شروع كنيم؟ از اونجايي كه با چشم هايي خواب آلود و خرس گون * و دماغ هايي يخ زده ، جعبه هاي تلسكوپ را به خانه مي كشانديم ؟ از آنجا شروع كنيم ؟ خوب است ؟ يا نه ! از وسطش شروع كنيم ؟ از موقع شام چطور ؟ از آنجايي كه چادر كوچك انبوهي از سرمازده گان را به خود پناه مي داد . 
خب! همه ي اينها را گفتيم تا كمي سركار رفته باشيد . تا ما هم شروعي كرده باشيم.
با حركات ارتيستي ماشين و دو دقيقه تاخير ، به طرف افراد منتظر پرت شديم . نگاه همه به ما دوخته شده بود . در همين جا بود كه يار شفيق و رفيق ما نيز به جمع ما پرتاب شد .
القصّه ... مانديم و مانديم و مانديم ومانديم .و القصه آنقدر مانديم تا شاهد رفتن آقايان محترم بوديم . و ما مانديم و سخن گرانبهاي " خانم ها مقدم ترند " و خب ما هنوز آنجا مانده بوديم . و انتظار ما براي رسيدن به ميني بوس به وقوع پيوست . تمام تلسكوپ ها را در ميني بوس جاسازي كرده و حالا خودمان مانده بوديم ، بي جا و مكان! از اينجا تازه سفر ما آغاز شد .
ما تصميم گرفته بوديم طبق شئونات اسلامي رفتار كرده و موجبات خرسندي رئيس بزرگ را فراهم آوريم ولي امان از دوستان ناباب كه به ساندويچ هم رحم نكرده و ان را دور از چشم ما بر روي صندلي رفيق شفيقمان (مهتاب جان) قرار داده . مهتاب جان نيز از جاي خود نيم متر پريده و طي حركاتي كفشي از انتهاي اتوبوس به جلوي پاي جناب رئيس افتاد . 
(توجه داشته باشيد كه مهتاب همچنان روي زمين و هوا معلق است ) رئيس بزرگ هم طي اخم لطيف و پدرانه اي تذكر دادند كه "شما اگر دوست دارید میتونید بشینیدها ؟!" و مهتاب عزيزمان هم كه قوانين و شئونات نجومي را ناخواسته (آش نخورده و دهن سوخته) بر هم زده بود بر جاي خود نشست و براي كوتاهي ...1 ثانيه... سكوت كرد. سكوت ، بغض ، نگراني ، ناراحتي ، اشك و آه ....

بالاخره رسيديم به برج جناب آقاي خواجه نصير الدين طوسي ملقب به برج رادكان . تلسكوپ ها را برپا كرده و بعد از اقامه ي نماز مغرب و عشا توسط خودم و خودش و خودت شروع به رصد كرديم . هنوز به پوست خرس نرسيده ايم . كه با وجود يخ زدگي جمعيت كثيري از منجمكان آماتور اين پوست خرس ها بر تن كرديم و چون گلوله اي آتش بر سر تلسكوپ ها فرود اورديم. اين شايد اولين رصدي بود "در فراوان رصد هاي زندگي نجومي مان " كه بسيار پربار ، گوهربار و ... بار ( منظور ثمره و ميوه ) بود . يعني عين ديگر منجمان حرفه اي فقط به رصد اجرام عمق آسمان پرداختيم . براي اولين بار بسيار جدي بوديم و با هيچ كس شوخي نكرديم . 

در اين قسمت شام قرار دارد كه هرچي خورديم ، خورديم ديگه . حيف كه به شما نرسيد .
خدا خير ماشين و خود پدر آسماني را بدهد كه در آن طوفان سرما ما را پناه دادند . عجيباً غريبا!! 
تازه ما گرم شده بوديم كه رئيس بزرگ ندا دادند كه وقت رفتن است . ما فهميديم در اين رصد عكس نگرفته ايم . چرخي در آن محوطه زديم و تنها سوژه ي عكس سگ بزرگي بود . خوب كه نگاه كرديم خانه ي كوچكي نيز بود . لنز دوربينمان را چرخانديم روي خانه ي كوچك . توي خانه ، نگهبان برج زندگي مي كند . پدربزرگ مهرباني كه خانه ي كوچكش تشكيل شده است از راديويي كوچك ، بخاري نفتي اي كوچك ، يك تخت و يك عالمه صفا و صميميت و مهربوني .
....
سوار ميني بوس ها شديم تا برويم به شهر ،به خانه هايمان .
خب به شهر كه رسيديم آقاي رئيس بزرگ حدودا چهار بار به مريم تذكر دادند كه ليز نخوريدا !! و دقيقا همان لحظه صداي گرومب افتادن مريم جان به گوش رسيد و ما بسي چرتمان پاره شد .
ويك بار ديگر از رصدي تاريك و پر ستاره خدا حافظي كرديم .
اين خاطره كمي با تاخير نوشته شد با بسيار پوزش از دوستان محترم !!!
دور تا دور آسمان نشسته ایم!
سبزوار اولين برنامه ي رصدي من غير از رادکان (خانه ي نجوم 2 ) بود همه
چيز خيلي قشنگ بود ، آسمون ، گروههاي مختلف از جمله رصد ، عکاسي ، بارش شهابي و خلاصه هر کس رفته بود تو گروهي که دوست داشت من هم رفته بودم تو گروه عکاسي....
چه گروهي...!!!
تنها گروهي بود که تا صبح مشغول فعاليت زير طوفان شن بود به ما ميگن منجم فعال !!!


عکسهايم براي اولين بار بد (منظو خيلي بد است ! ) نبود..
حالا هي ما بگيم با چراغ قوتون از جلوي دوربين ما رد نشيد اينم عاقبتش!!!!
استاد محترم عکاسي گروه براي هر کدام از اعضاي گروه مکاني را مشخص کردند به طوري که به شکل دايره و پشت به هم نشسته بوديم تا هيچ شهابي از دستمون فرار نکنه !!!
استاد براي من مکان کانون بارش رو معين کردند . جالب بود با وجود اينکه شهاب از اونجا نمي گذشت و به ظاهر جاي بدي به نظر مي رسيد اما همانطور که در عکس بالا مي بينيد چند شهاب نقطه اي در عکس من هست ، يعني شهابهايي که
در حال سقوط روي سر من بودند

همه چيز تا زمان شام خوب پيش ميرفت تا اينکه ...
در هنگام خوردن شام يکي از دوستان با صداي طنين انداز سوت (!) خود فضاي کوير را در هم شکست !
اون هم چه سوتي ... سوتي براي خواندن استاد حالا اين سوت چه دردسرهايي درست کرد بماند...
خلاصه که آش نخورده و دهن سوخته که ميگن اينجاهاست که پيداش ميشه بالاخره اين شر بودن ما 3 تا بايد يک جا دامن گيرمون مي شد ديگه !!!
از بد روزگار استاد عکاسي به من هز همه شکاک تر بود اين هم از شانس من ... البته ناگفته نماند که بالاخره به خير گذشت !!!
خوب حالا بگذريم ...
تا صبح گروه عکاسي کمي به گروه رصدي تبديل شد ! و استاد که در همه ي زمينه ها تبحر دارند اين بار اجرام بسيار بسيار بسيار ... زيبا رو براي ما ميگرفتند و ما هم با اشتياق پاي تلسکوپ مي رفتيم و گاهي هم با سوالاتي هر چند خنده دار از محضر استاد استفاده مي کرديم ...
دوستمون هم وسطهاي شب چند بار به خواب عميق رفت و قبلش ( مثل هميشه ) به ما سفارش کرده بود که هر وقت خور و پفش بلند شد بيدارش کنيم (استاد تمام مدت حرفامونو ميشنيد) تا جلوي استاد ابروش نره اما ما سرگرم رصد بوديم و از او يادمون مي رفت ! و ...
استاد : " خانوم --- بيدار شيد خر و پفتون بلند شد.!!!
اين هم يکي ديگه از خاطرات رصدي و دردسر هاي ما چند نفر !
م نویسنده ی محترم سرکار خانم مهتاب غلامی هستند که وبلاگ ما را منور فرموده و دردسر های شیرین رثد در سبزوار را به رشته ی تحریر در آورده اند . برای ایشان و گروه همیشه خندانشان آرزوی رصدهایی شاد داریم .
شب ها آسمان بيدار است !
شب اول
از خانه ي دختر خاله ي عزيز (مريم ) يك عالمه سر و صداهاي ناهنجار به گوش مي رسد . خب اين به اين معني است كه اين روز ها باز خبرهايي شده است .
دوست عزيزمون (خانم مهتاب ) و اين دخترخاله كه بريزند روي هم ، خدا عالم است كدام بخت برگشته اي را قرار است نفله كنند . آنوقت آن موجود زبان بسته با خاك يكسان خواهد شد و تا آخر عمر از سر و كله زدن با چنين آدم هايي به غلط كردن خواهد افتاد . همان شب خودم شاهد غلط كردم هاي يك آدم بخت برگشته بودم و حكايت هايي كه دردسر هاي اين چند نفر مي سازند پايان ناپذير است . ( به بي نهايت مي رسد ) و همين حكايت دردسر هاست كه خانه ي خاله جان را به هوا برده است .
از قرار معلوم دردسر هاي اين شب اينترنتي بوده و عده اي نيز با خاك يكسان شده اند . ( به دليل وجود مسائل امنيتي توضيحات بيشتر داده نمي شود .)

القصه ! حكايت امشب رصد بر روي پشت بام است . كه منتظريم در نيمه هاي شب به پشت بام رفته و چشم به آسمان بدوزيم . حالا از جان اين آسمان چه مي خواهيم ، خدا عالم است !
ساعت 11 است به وقت خانه ي خاله جان . با حضور من (افروز ) دخترخاله (مريم) دوست گلمون ( مهتاب) كه خدا هر سه يمان را زياد كند .
دو تا جعبه به سنگيني . . . (خيلي سنگين ديگه . خودتون بفهميد چقدر ) توسط سه نوجوان فرهيخته به بالاي پشت بام برده مي شود .
عجب روشنايي اي ! اين آسمان پشت بام هم چه نوري دارد ! كم كمش 20 تا چراغ برق و نورافكن و انواع آلودگي هاي نوري در اطرافمان پديدار بود ! و اين ابر! تنها تكه ي كوچكي از آسمان تيره به نظر مي رسيد . همان تكه هم پر شده بود از نور ماه كامل !
به ما مي گويند نجومي هاي وقت شناس!
در اينجا چون هيچ جرمي ديده نمي شد ، دوريبن دخترخاله به دادمان رسيد و عكاسي از ماه با تلسكوپ ما را سرگرم كرد .
به نظر نمي آيد آدم هاي عاقل در دماي 16- درجه آن هم با هواي ابري بالاي پشت بام پر از آلودگي نوري ، رصد اجرام عمق آسمان كنند . اما خب به ما مي گويند آدم هاي عاشق .
پس از رصد و عكاسي در سرماي جانگداز بهمن ماه ، تصميم بر آن شد كه كاسه كوزه يمان را جمع كنيم و برويم همان كشكمان را بسابيم !
ساعت 3نيمه شب است . هرسه فردا راس ساعت 7 بايد در جلسه ي آزمون حضور داشته باشيم . داريم حرف مي زنيم و همچنان غيبت چغندر قند مي كنيم كه خر و پف هاي دخترخاله به هوا مي رود . خب مردم آزاري هاي ما هم در اين لحظه گل مي كند و به ناچار فلاش هاي رعد آسايي را بر چشمان دختر خاله فرود مي آوريم و نتيجه اش نفرين هاي دخترخاله است كه الهي آزمونتان را خراب شويد و . . . .
پس از عذاب دادن دخترخاله ، من مي مانم ومهتاب . و ساعت 5/3 است . مشاعره مي كنيم . از الف شروع مي كنيم ... آ آ آ اي نام تو بهترين سرآغاز . . .
زززز . . .(نيم ساعت فكر )
ر ر ر . . . (اندكي تفكر )
ش ش ش . . .
م م م م . . . آها ! من الاغي را ديدم يونجه را مي فهميد !
نفهميديم كي خوابمان برد !
دومين شب
از ساعت 21 شروع مي كنيم تا 12 نيمه شب . هر چه دستمان مي آيد را مي گيريم و بعضي اجرام مشكل را كه آلودگي نوري شهر اجازه نمي دهد فقط جايش را مي گيريم .
شب خوبي بود . تعداد قابل توجهي از اجرام قابل رصد را توانستيم بگيريم . اما هنوز آنقدر ها بزرگ نشده ايم . تمرين زياد بايد كرد .
امشب سرما كمتر است . از بالاي پشت بام انگار شهر را چراغان كرده اند . يك عالمه چراغ را سرتاسر بسته اند و ما براي ديدن خيلي از اجرام افسوس شب هاي كوير را مي خورديم . خوب كه يادمان مي آيد از اولين تجربه ي رقابت صوفي مان ، دلمان بيشتر مي خواهد ياد بگيريم . براي دل خودمان .
شب سوم
به دليل بارش زياد برف و وجود ابرهاي سهمناك هيچ رصدي انجام نشد و تا اطلاع ثانوي تلسكوپ عزيز در جعبه مي ماند .

اين شب ها همچنان ادامه دارد . . .
این عکسها متعلق به دوست عزیز و نویسنده دیگر این وبلاگ یعنی سرکار خانم مهتاب است .


هزاران بار از اخم هاي خاله جان بزرگ*ترسيده ايم و دو دستي توپ دو لايه يمان را محكم گرفته ايم كه از چاقوي بزرگ و بي رحم خاله جان در امان بمانيم . هزاران بار شاخه هاي درخت توت را پايين كشيده ايم تا هم قدمان شود و از خوشحالي يواشكي توت خوردن ، قند توي دلمان آب شده است . شاتوت هم دوست داريم. از اينكه لباس هايمان شاتوتي شود و لبمان همرنگ ماتيك هاي آدم بزرگ ها شود هم كلي كيف مي كنيم .
خانه ي خاله جان يعني درخت توت ، يعني دست هاي شاتوتي ، انارهايي كه از دور نگاهشان مي كنيم . حياط پر رمز و راز خاله ، يعني ترس فوتبال ظهر ، ترس از كندوي زنبور عسل روي پشت بام . ظهر خانه ي خاله ، يعني حوض پر از ماهي و نگاه هاي ما به گلدان هاي سبز دور تا دور حوض .
لذت مي بريم از اينكه دور هم بنشينيم و صفحه هاي خاطرات كودكيمان را ورق بزنيم . از مهماني هاي بزرگ و بداخلاقي هاي آدم بزرگ ها بگوييم . از شيطنت هاي كودكيمان و خاطراتي كه دور از عروسك بازي گذشت . خوب كه فكر مي كنيم ما با گلدان ها ، رودخانه ها ، درخت ها آلبالو ، توت و گيلاس بزرگ شده ايم . با تمام بي غمي هاي دنيا .
مطبخ خوشمزه ترين و گرم ترين جاي دنيا ست . اين گوشه از دنيا را فقط در خانه ي قديمي خاله ديده ايم . جايي كه ديگ هاي بزرگ نذري را در آنجا مي گذارند تا روز تاسوعا . لباس هاي مشكي مان را كه از بقچه در بياوريم يعني صبح زود شال و كلاه كردن به درخت توت . يعني چشم دوختن به پاك كردن سبزي ها و برش نان هاي داغ براي شب . ما اداي بزرگ ها را در مي آوريم . مي خواهيم كمك كنيم . سفره مي چينيم ، حياط را جارو مي كنيم ، گل ها را آب مي دهيم . و هر وقت دلمان خواست گل يا پوچ بازي مي كنيم .
شب مي شود . هيئت عموجان كه از زمان هاي قديم بوده و هست ، شروع به سينه زني مي كنند . چراغ ها خاموش مي شود . ما مي دويم روي ايوان و به حياط مرد ها چشم مي دوزيم . به سينه هاي سرخ عزادار و چشم هاي زنان داخل خانه كه زير چادرهاي سياهشان پنهان شده . ما از صداي بلند مردها مي خزيم كنار هم و چشم هايمان را مي بنديم . هيجاني كه قلبمان را تكان مي دهد را فقط ايوان و گلهاي نارنجي انگشتي مي دانند .
چراغ ها كه روشن مي شود يعني سينه زني مردها تمام شده . ما مي دويم به مطبخ ، دو تا ازمرد ها سر ديگ هاي شله* را گرفته اند و مي آورند به مطبخ براي خانم ها . يكي مي گويد : بچه ها از توي دست و پا بروند كنار . هر كي پيش مامانش باشه !
ما قهر مي كنيم ، دستمان را به كمرمان مي زنيم و مي گوييم : ما هم كمك مي كنيم .
زهرا و منا و سوده دختر هاي بزرگ هستند و همه كاره . ما كوچك هستيم و بايد قاشق توي ظرف ها بگذاريم . آرزو مي كنيم بزرگ شويم تا بتوانيم كارهاي بزرگانه بكنيم . كمك هاي واقعي .
بوي غذاي نذري ، ديگ هاي بزرگ و سياه ، دود بلند اجاق ها كه از حياط مرد ها بلند مي شد ، توي ذهنم مي پيچند . شب همه كه مي روند به حياط مرد ها مي رويم . ني هاي نوشابه و سر هاي فلزيشان را جمع مي كنيم ، به يخ هاي حوض نگاه مي كنيم كه فردا صبح براي شستن ظرف ها ، شكسته خواهد شد .
امروز هم تاسوعا بود . امروز هم در خانه ي جديد خاله جان مهماني بود . اما نه مثل قديم ها . ديگر هيئت بزرگ و هيجان انگيز كودكيمان از روي ايوان ديده نمي شد . مطبخي نبود . حوض پر از ماهي هم نبود . ماهي سياهي هم نداشت . وقتي به ميله هاي ساختمان بلند نگاه كرديم ، يادمان امد كه زماني ماهيهاي سياه حوض ، ماهي هاي ماه محرم بودند و ماهي قرمز ها ماهي هاي عيد و شادي.
خانه ي خاله جان خراب شد . نو شد . دوباره ساخته شد وحياطش كوچك . هنوز درخت توت قديمي را دارد و گلدان هاي رديف و آجر هاي يكي در ميان كف حياط . اگر اين ها نبودند كه خاله جان مي مرد از غصه ! و ما هم ، و تمام كودكيمان .
اما حياط مرد ها و خانه پشتي قديمي*، هنوز هستند اما شايد بشود گفت مخروبه . و تنها زماني احساس مي كنيم كه درخت انار ديگر تنها نيست كه اجاق هاي ده ها ساله ي عقب حياط روشن مي شود و ظهر باز هم بوي غذاي نذري مي پيچد .
وقتي همه مي روند . با دخترخاله به حياط مخروبه ي قديمي سر مي زنيم . به اجاق نيمه روشن خاطراتمان .
عكس مي گيريم از در و ديوار و به يخ هاي حوض پر از برگ نگاه مي كنيم . حوض بدون ماهي .
دوربين را زوم مي كنيم روي انار هاي خشك شده به درخت . شب نشده هنوز اما ماه از لابلاي شاخه هاي خشكيده ي درخت انار ، مي درخشد .
* خاله جان ، بزرگترين خاله ي فاميل است . يعني خواهر مادربزرگ . و عموجان ، بزرگترين عموي خانواده است . يعني برادر پدربزرگ .
* شله نام غذايي است كه در ماه محرم ، مردم مشهد نذر مي كنند .
* خانه ي پشتي ، به خانه ي عمه جان معروف است . خيلي وقت است كسي در آنجا رفت و آمد نمي كند . شبيه مخروبه اي شده است . گاهي كه با دوربين به آنجا مي رويم ، احساس قدم زدن در شهر اشباح را داريم .
* عكس هاي امروز را هنوز نگذاشته ايم .


۱) مینی بوسی کوچک ، ردیف صندلی ها ، جدایی ، دلتنگی، اما باز هم حرف ،خنده ، غیبت خوردن و ..
میان حرف ،خنده ،غیبت ،خوردن و ... بود که فریاد دوست عزیز ما را ازخواب غفلت بیدار کرد . خورشید و ابرها سوژه قشنگی برای عکس هایمان شد .

۲) ماهه دیگه.اونم ماه کامل شب ۱۴ . جالبه نه ؟

۳)

۴)

۵)

۶)

۷)

۸)
دوست داریم بدانیم این عکس ها را چطور می بینید . برایمان بگویید .
كوير مي خندد در دل هاي ما

گروه ما شبيه يك خنده ي بزرگ است . از آن خنده هاي بزرگ و از ته دل . يك جور هايي قهقهه است . اين بار خنده اي وسط كوير و زير سقف زيباي آسمان .
مثل هميشه كلي سوتي داديم . اولش قرار نبود دي جي مترسك همراهمان بيايد و در دقيقه ي نود اعلام كرد كه دلش مي خواهد بيايد و ما مانديم كه چه كنيم .
وظيفه ي سهمگين زنگ زدن به رئيس بزرگ و اجازه گرفتن از ان و ثبت نامي كه دو روز از مهلتش گذشته كار دشوراي بود . اما به خير گذشت و با نذر 1500 تا صلوات براي آمدن دي جي مترسك ، او هم همراهمان شد .
ساعت 8 اتوبوس به مقصد كوير حركت خواهد كرد . و ما سه نفر از نيم ساعت قبل در محل حاضر شديم . به همه سلام كرديم و از ديدار دوباره ي دوستان كلي شاد گشتيم .
وقت سوار شدن به اتوبوس شد .
چه رفتن به رصد ، چه اردو هاي مختلف و چه همايش ها و هر چه كه در راه اتوبوسي در كار باشد ، آخرين صندلي هاي عقب متعلق به ماست . اين از آن قانون هاي نانوشته است .
جاي همه يتان خالي كه در راه مثل بچه هاي خوب زيادي سر و صدا راه نينداختيم و نفري 500 تا صلوات كه نذر دوست عزيز بود ، فرستاديم .
بعد حرف زديم ، بعد خنديديم و بعد آقاي راننده يك فيلم گذاشت و ما نگاه كرديم .
فيلمش مزخرف ، چرت و خيلي بد بود . خلاصه اي از فيلم اين بود كه يك آقا پسر خيلي با كلاس ، عاشق يك دختر خيلي بي كلاس شده بود و خب مادر اين پسر با كلاس هم تشنه به خون اون دختر بي كلاس بود . واسه همين رفت يه عالمه كولي بازي در اورد و دختره هم افسردگي گرفت و كلي بدبختي ديگه هم ريخت رو سرش . اما خب اخرش هم به خوبي و خوشي تموم شد و مادر پسره هم ديگه كوتاه اومد .
بگما تنها كساني كه فهميدند چي به چي بود و كي به كي فقط گروه سه نفره ي ما بود . همه در حال بحث و گفتگوي علمي بودن و ما هم در عالم خودمان ستاره مي چيديم.
بگما كه اين رصده يه جورايي با بقيه يه فرقايي داشت . دور و برمون رو يه نگاه انداختيم ديديم هم مشغول اسم جرم نوشتن و پيدا كردن جاي اجرام و خلاصه در حال فعاليتند . خب ما هم براي رضاي خدا فعاليتمون رو شروع كرديم و نگاهي به كتاب اطلس آسمان عزيزمان كرديم .
توي اتوبوس بايد ناهار مي خورديم . خدا را شكر دوست عزيز كباب شامي هايش را تقسيم بر چهاركرد و ما را از تلف شدن نجات داد .
.
وحالا اتوبوس توي خاكي مي رود. خانه ها كوچك مي شود و اسمان بزرگ .
و حالا روستا . سادگي روستا را دوست داشتيم و خاكش را و ظهرش را.
مسجد جامع "روستايي كه امشب مهمان آسمانش هستيم مسجد كوچكي بود كه پر از خدا بود .
همان چند لحظه ي كوتاه ، همان چند مردم پاك ، سقف هاي گنبدي و همان بوي خاكش برايمان كافي بود تا انجا را از ته دل دوست بداريم و يادش كنيم .
اتوبوس دوم منتظر است تا ما را ببرد به كوير .
از پنجره كوير صاف صاف بود . دق هاي رسي و تپه ماهور ها . از پنجره ي ديگر شتر هم ديده شد و ما چشم دوختيم از پنجره ها به دنياي جديدمان .
در نگاه همه چيزي مي درخشيد . يك شوق ، حضور و يك انتظار .
در پايين تپه اي ، بر روي ترك هاي زمين ، ما تلسكوپ هايمان را سوار كرديم . با نوك يك قله ي كوه همراستايش كرديم و بعد بر روي دايره اي نشستيم به انتظار شب . چهار گروه ، 150 جرم و يك آسمان .
كمي ترسيديم . بار اولمان بود كه گرفتن اجرام عمق آسمان را مي خواستيم امتحان كنيم . اولين جرم ها خوشه هاي ستاره اي رو به غروب بودند.
آقاي داور مي گفتند : شما تنها گروهي هستيد كه اين همه روحيه داريد و اين همه خوشحاليد و اين همه سردتان نيست .
سردمان كه بود اما از لحظه هاي خوب رصد نمي شد گذشت . يك جرم من مي گرفتم ، يك جرم دختر خال هو يك جرم دي جي مترسك و گاهي هم همه يمان حمله مي برديم تا يك نقطه ي محو از باقيمانده ي يك ابر نو اختر را بگيريم .
هر كس كه يك خوشه يا سحابي يا كهكشان مي گرفت ، جيغ مي زد و خوشحالي مي كرد و آقاي داور را صدا مي زد و آقاي داور مي آمدند توي تلسكوپ را نگاه مي كردند و مي گفتند : مثلا M1 براي گروه 3!
و گروه خوشحال مي رفند دنبال جرم زدن .
البته شام مفصلي حاوي بيسكوييت ، شكلات و چاي هم در اين بين ميل كرديم . آن هم در چادري كه هر لحظه رو به انفجار مي رفت .
ساعت 24 دوباره برگشتيم سر تلسكوپ ها و كتاب اطلس باز مي كرديم ، جرم انتخاب مي كردي ، آقاي داور صدا مي زديم . از سردي هوا مي گفتيم ، قصه هاي آقاي داور را گوش مي كرديم . مي خنديديم و شاد بوديم هر چند گروه هاي ديگر قهار تر و ماهر تر از گروه تازه كار ما بودند .
هوا بدجور سرد بود . شال گردنم را تا چشمان پيچانده بودم . صبح ساعت 4:30 سوت پايان رصد كه زده شد همه يك گوشه دنبال يك تكه آفتاب بودند .
يادم رفت بگم ما توي چادر يك گاز كوچك هم داشتيم كه تعداد زيادي از آدم هاي سرما زده را به خود پناه مي داد كه خب ما هم دورش نشستيم و كلي هم گرم شديم .
صبح همان طور كه از خورشيد كه لبه هايش از كنار تپه بالا آمده بود ، آفتاب مي خواستيم ، يك تپه نوردي هم كرديم . 4 پنج نفري مي شديم به همراه دختر خاله ودي جي مترسك.
فشار هاي متعددي زندگي را بر دي جي مترسك سخت كرده بود و ما قيافه ي نگران او رامي ديديم و افسوس مي خورديم و دلداري اش مي داديم . كه البته خدا هم او را نجات داد و هم ما را . خدا اين تپه به اين بلندي را بي حكمت نيافريده بود.
رييس بزرگ از پايين تپه دست تكان داد كه بدوييد بياييد پايين كه صبحانه چشم انتظارتان را مي كشد و ما هم دويديم پايين و صبحانه خورديم و بعد به كوير چشم دوختيم و تپه هايش.
ديدم نمي دانم چه جوري بگويبم از بزرگي و زيبايي و آرامشش . و ما قل مي خورديم ، مي پريديم ، عكس مي گرفتيم ، تنها مي شديم ، زير افتاب كوير مي خوابيديم . فكر مي كرديم و خدا با ما بود .
سكوت كوير پر از حرف بود و حرف هاي ما پر از سكوت . كوير آرامش داشت به اندازه ي خنده هاي ما و خنكي تپه ماهور هايش و گرم بود به اندازه ي وسعت گام هاي ما و نگاه كوير و هياهوي بوته ها و حركت مارمولك ها .
با دخترخاله دنبال مارمولك كرديم . خواستم مارمولك دوستم شود . يكي گفت اگر اين مارمولك بزرگ شود ، خوشگل مي شود . و ما گفتيم برو چاق بشو چله بشو و قتي شدي چاق و لذيذ بيا پيشم دوست عزيز .
و اين جا به اندازه ي مارمولك ها ساده بود و به اندازه ي سوسكي پيچيده .
من از بالاي تپه ها قل خوردم ، دختر خاله از بالاي تپه پريد ، يكي بالاي تپه خوابيد و به خدا فكر كرد . و يكي آرام نگاه مي كرد و تا عمق وجود گرم مي شد .
ديگر چه بگوييم از كوير ؟
در راه برگشتن دوباره كوير را ديديم و دوباره شب هاي رصد و تپه ها و ترك هاي زمين و ردپايمان كه دور و دور تر ميشد .
اين رصد گرها آدم هاي عجيبي هستند . خيلي عجيب . تمام شب را بيدار مي مانند و روز خستگي در مي كنند.
تا روز بود همه توي اتوبوس خواب بودند . غروب كه شد ( با اينكه چند ساعتي هنوز راه مانده بود ) همه بيدار و سرحال مشغول بحث شدند .
به شهر كه رسيديم ، خسته خداحافظي كرديم از هم به اميد يك رصد ديگر .

باتشكر از همه ي آسماني ها
فیتیله فردا تعطیله 
فردا می خوایم بریم رصد .
تو این چند وقت از بس غیبت چغندر قند کردیم ...
خب بالاخره فردا باز جمع دوستان خوب و صمیمی مریخی مان جمع می شود و یاد ایام نه چندان دور می کنیم .
دختر خاله ی عزیز قسمم داده این وبلاگ رو جمعش کنم و درش رو تخته کنم تا کسی از آتش سوزاندن های ما بو نبرد . وگرنه کلاهمان پس معرکه است .
در اینکه ما چقدر بی آزار و مظلوم و سر به زیر هستیم شک نکنید .
فردا خبر های مهمتری هست . خدا کنه مثل قدیما باشه . منظورم از اون رصدهای باحال . . .

این مطلب بدون اجازه ی دختر خاله ی مشور نوشته شد.
این "... ها" چه کسانی هستند ؟
ما از مریخ نیامده ایم. اما مریخی ها را دوست داریم. همینطور چیزی به نام نجوم را. کمی اذیت می کنیم ، دردسر سازیم، فتنه همراهمان می اید و کمی شلوغ هستیم. کمی هم دیدن را از پشت دوربین دوست داریم . یعنی ثبت خاطره های خوب که هیچ وقت فراموش نشوند . حرفه ای نیستیم و دوربین حرفه ای ها را هم نداریم .می بینیم وبه یاد می سپاریم.
این نوشته ها گوشه ای از بودن ما و دردسرهایمان است.
هیچ قصد و غرض خاصی از ساختن و نوشتن این وبلاگ نبود جز "هرگز نشه فراموش ، خاطره های خاموش " ۱
لطفا ناراحت نشوید. با شما هستیم. آهای! "... ها"
حالا خودمون: