
هو الباقی
نوشتیم تا دل همه ی آنهایی که نبودند را بسوزانیم و از همه ی آنهایی که بودند تشکری کرده باشیم. به بزرگی خودتان کوچکی ما را ببخشید. این چند خط یادگاری است برای شما...
دیدیـــــــــد بالاخره نوشتیـــــــــــــــم!!! هوراااااااااااااااا....
پس از یک سال انتظار بالاخره....
سه قلعه ی بی قلعه...
3 تا فتنه ی خزنده (فقط محض قافیه و خنده!)
2 تا رصدگر برنده(!)...
1 کمک داور پرنده( دقت کنید فقط برای قافیه نیست!)...
کلا 3 تا بچه کنکوری جونده
و دیگر هیچ...
صبح زود (خیلی زود-نسبتا خروس خون) رفتیم به محل قرار، تا اینکه بالاخره 1 پشه پر زد! و چند ساعت بعد (با کمی اغراق) نفر اول رسید...
اولش که گفتن نداره : سلام-علیک ... نشستن در اوتوبوس...و بالاخره با سلام و صلوات راه افتادن!! صندلی های عقب اتوبوس هم می دانند که سه دردسر بزرگ (خودم و خودش و خودمون) قرار است آن ها را قرق کنند. بزرگترین برتری صندلی های عقب به این است که خوراکی هایمان از دیدرس چشمان گرسنه در امان است. و برتری دیگر آن دید زدن خوراکی های دیگران است.
طبق شایعاتی مبنی بر در آمدن دندون "نی نی نجومی" رئیس بزرگ در غیبت صغری به سر برده بودند! که البته قبل از حرکت به سمت 3 قلعه برای اتمام حجت با فتنه های نجومی و راهی کردنمان قدم رنجه فرموده بودند.
تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم....
طبق معمول اولش همه سعی می کنند ساکت و آروم بشینند... اما بعد از یک ساعت صبر همه لبریز می شود و گل یا پوچ و این جور سرگرمی های سالم ، بهداشتی-آرایشی ، پاستوریزه ، هموژنیزه ، استرلیزه و... وارد کار می شوند.
و در نتیجه وقتی این سرگرمی ها نتوانستند دوستان را راضی کنند همه بر سر دوست خوبمون "عکاس خفته" که بر حسب اتفاق تولدش هم بود، هجوم آورند.
هو لو لو لو لو لو تولــــــــــــــــــــــــــد، تولد تولدت مبــــــارک ....
ببخشید در یک لحظه خاطرات ما رو با خودش برد. خوب داشتیم میگفتیم...
با هدیه هایی اعجاب انگیز(خودتان قضاوت کنید!) عکاس خفته غافلگیر شد و ما هم سرگرم...

وقتی حسابی جو، حضار را گرفت بازی های هوازی جایگزین سرگرمیهای mellow شد. (از دوستان زحمتکش زیر گروه گزینش واژگان پارسی شرمساریم !!! امید است با واژه ای مناسب دهن ما را سرویس کنند!)
بازی هوازی در ابتدا با گل کوچیک آغاز شد و در پایان 2 گروه منصفانه قوی و ضعیف با این بادکنک قرمز وضایع به رقابت با فوت زنی پرداختند (برای درک بهتر از بازی مبتکرانه "خانم دکتر"، عکس را مشاهده کنید !)

در پایان گروه برنده (مسلماً) ما بودیم (همون قویه !!! در این جور کارها). پس از مفقود الاثر شدن بادکنک فتنه ها خوابیده و حضار روی صندلی ها قرار گرفتند. (شیوه ی نشاندن گروه هوازی بازان در عدم حضور جناب "رئیس بزرگ") که البته (به احتمال اندک) پس از گذراندن دوره های مقدماتی و تکمیلی سیره ی عملی جناب "رئیس بزرگ" ما آدم خواهیم شد .(یحتمل)
پس از خوابیده شدن فتنه ها و اندکی سکوت ( باور کنید! ) که البته به علّت خسبیدن بود، اتوبوس نگه داشت و لشکرمان به صورت حي الی الصلاة در آمد ( که در حیطه ی طنز نمی گنجد پس بگذریم ) بعد از اقامه ی صلاة و دیگه همون مظلومیت ها که خودتون می دونین (در اتوبوس) به مقصد رسیدیم.
بعد از مدتی در کف هیبت کویر ماندن، گروه ها از کف در آمدند و نوبتِ اعلام داوران (لحظه ی سرنوشت ساز) رسید. وقتی داورِ "خودشون " معلوم شدن انگار یک سطل آب یخ (تصور کنید در اون هوای سردِ کویر) روی مغز سر "خودشون" ریختند. تا با این معضل (!) وارده کنار آمدیم، مسابقه شروع شد.
از اونجایی که از بخت و اقبال بدِ " خودشون " ، پدر به داور تبدیل شده بود ( که از این پس به " پدر داورنما " شهرت می یابد.) مجبور به تهیه دستمال برای ...
بعد از مسابقه (به پیشنهاد " پدر داورنما ") شدند.
خود کمک داورشماز بخت (خیلی) بهتر از " خودشون " شدِش رفیق" عمه خانوم " ! و با عمه خانوم تا صبح خوشگذرونی و " خودشون " از پدر داورنما تا صبح تو سری خوردن.


و اما مسابقه ...
فکر نکنید این تنها یک مسابقه ی رصدی است! باید به پرسش های زیادی از قبیل : ملیت، مذهب، ضریب هوشی، مکانیزم چراغ قوه و ... به داور (از نوع پدر داورنمایش) پاسخ داد.
ما می توانیم! ما با این حقیقت پا در دامن مسابقه گذاشتیم و با امیدی مضاعف شروع به رصد کردیم. اما ... ذره ذره امیدمان تحلیل می رفت [ هیچ از خودتان پرسیده اید چگونه؟ ]
واقعاً چگونه؟ 
الف) استرس کنکور
ب) نداشتن انواع تنقلات ( ما فقیریم!)
ج) پدر داورنما
د) موارد الف و ج
پاسخ: خطر! شما در دام آموزشی افتاده اید. ( درصد پاسخگویی به این تست بر اساس نظر 3 استاد (%3- ) است. جواب فقط گزینه "ج" است!
پدر است دیگه و دلسوزی های بعد از داور شدن!
( نکته آموزشی : برای برخی داوران نیز دوره ی سیره ی عملی برگزار شود.)
از داور بگذریم، سخن کمک داور خوش تر است.
پیام بازرگانی :
- کوشا جان! بیا پشتیبانت...
خانم از آسمان افتاده : پشتیبان؟! پشتیبان دیگه چیه؟!
مادر: مگه نمیدونی؟ یه سیریشه که هر روز زنگ می زنه، بچه رو از درس خوندن می اندازه!
خانم از آسمان افتاده : تاثیری هم داره؟
مادر: بله، هر روز مونگل تر از دیروز می شه.
(کوشا قسمت دوم)
نجوم فرهنگی آموزش شما را به ادامه این برنامه دعوت می نماید:

[ به نقل از واحد مرکزی خبر از "کمک داور" !]
خودشون:استاد بفرمایید.
-ابتدا برای رفع ابهام از محضر برخی از دوستان که با چهره ای علامت تعجب زده از اینجانب می پرسند: که چگونه به این مرحله دست یافته اید؟ خاطر نشان می کنم که بنده به دلیل الاف بودن در این برنامه و بی تلسکوپی، برای این شغل پر متقاضی کاندید و با وجود اینکه انتخابات به مرحله دوم دست یافت من به دلیل الافی مضاعف برگزیده شدم.
خودشون: اختیار دارید استاد، شکسته نفسی می فرمائید...
- در ابتدا شعف (و از حق نگذریم جَو) مرا به شدت گرفتار خود کرده بود و من پا به پای داور عرق می ریختم .و هر گروهی که داور را صدا می کرد قبل از داور من (با پای برهنه(!))در محل تایید جرم حضور به هم می رساندم...و بعد داور(با پای برهنه(!)). وقتی گروه ها به حالت کما در می آمدند، عمه خانوم می رفت سراغ "دوستان ریاضی در نجوم". من هم می رفتم سراغ گروه "خواهران کارامازوف" که ببینم در چه وضعیت اَسَفباری با آقای "داورسختگیر همه فن حریف" شان به سر می برند. داور سختگیر در حال کندن تک تک موهای سر خود از بهرِ 2 کارامازوف بودند.
در این لحظه کمک داور در نقش سیاهی لشکر، مدام وارد صحنه و از آن خارج می شد. البته آقای داور سختگیرهمه فن حریف از تیکه های پر بار ثقیل کمک داور را بی نصیب نمی گذاشتند.
خوب .... حالا قسمت خیلی مهم و اساسی .... شام ....
ابتدا گروه ها تشنه و گشنه به سمت چادر تدارکات هجوم آوردند و دوستان گرسنه غذاها را روی هوا می زدند. بعد از اینکه همگی یه جا مستقر شدند، تازه این معما پیش آمد که درون این ظرف ها چیست؟!!!!! و هیچ کس تا اتمام تناول متوجه ماهیت غذا نشد!!!!
تا صبح بساط ما همین بود که پدر داورنما حرس خورد و عمه خانوم و کمک داورِ ترد شدَش حال و حول! البته ناگفته نماند که "عمو جون مهندس" و آقای "دکتر با ایمان خوش اخلاق" الطاف خیلی مضاعفشونو برای مرمت سرخ نقطه (برای کمک به گروه گزینش واژگان پارسی ، reddot را به سرخ نقطه ابدال گرداندیم. خواهشمند است کمال همکاری را با ما به عمل آورید!) به دو تا از خودمون عنایت کردند که جای سپاسگزاری دارد ... مرسی! 
بالاخره شب به صبح رسید.
آها حالا نوبت به تقدیر از داوران محترم و کمک داوران محترمه رسیده!

دو گروه از گروه عمه خانوم و خودِ کمک داورش... "خواهش می کنم تشویق نکنید "... بله می گفتم خودِ کمک ... "ای بابا خواهش می کنم این کارا رو نکنید خجالت می کشم " ... از گروه عمه خانوم.......
هوراااااااااااا
.....تشویـــــــــق........برای سلامتی داور وکمک داورش صلوات....
برنده ها رو اعلام کنید باباملّت منتظرند.
نفر اول جناب آقای..... "به افتخار داور و کمک داورش" ....
ای بابا من از عنایت شما دوستان ممنونم . من متعلق به همه شما هستم . اگر شما نباشید ما کمک داورها هم نیستیم. ما فقط برای مردم کار می کنیم و اگر حمایت های شما دوستان نبود ما هم......
....تشویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق.....
خوب دیگه برنده ها هم اعلام شدند.( آقا بی زحمت زودتر جمعش کن بریم کویر نوردی!) بله دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنن که وقتمون رو به اتمام است . تیتراژ پایانی هم داره پخش می شه!
در راه کویر نوردی(شن بازی)....... 
در این قسمت گزارش تصویری گویا تر است! 

واقعا این جای برنامه، همه خیلی جای رئیس بزرگ را خالی کردند و عکسهای متنوعی از مارمولک ها می گرفتند(این دیگه شوخی نیست استثناً جدی بگیرید!)
وقتی شخصی "خودش" را به نهار دادن تهدید کردند،"خودش" بدون کنترل با دوربینش شروع به غلطیدن روی ماسه ها کرد. خوشبختانه تا پایان برنامه تاب آورد(دوربین!) اما دیگر .... که البته بعداً با مناجات های عبدالله ابن والد الدّاور به مقدار قابل توجهی بهبود یافت و با پیشنهاد های آقای داور سختگیر و با اعتبار رئیس بزرگ و با سلام و صلوات و خالی شدن جیبِ "خودش" به حالت اولیه برگشت، بماند..... از کویر نوردی همین عکسها به اندازه کافی دل نیامدگان را می سوزاند.





نظر یادتون نره، مَشقوزُمه اید اگر 2 خط بخونین ولی نظر نذارید!
حتی شما دوست عزیز! 

