تبليغاتX
دردسرهاي نجومي ما چند نفر
دوشنبه دهم تیر 1387
رسوا
در این عکس یکی از آیات رسوایی دو دوست هویدا است:

rosva

گفتم که رسوای دو عالم شمایید!!!                                             

                                                                                    مهتاب

+ نوشته شده در 14:19 توسط مریم و افروز و مهتاب.
چهارشنبه پنجم تیر 1387
سفر

 

تازه از سفر برگشته ایم. این سوغاتی است برای شما...

 

 

 


  واژه ی "زیارت" تنها برای  کربلا و مکه نیست، حرم و قبرستان هم نیست. نام روستای کوچکی است در نزدیکی گرگان. روستایی کوچک در دل جنگلی بزرگ.

سلام روستا! سلام جنگل! سلام آبشار!

"زیارت" روستایی است با چوپان ها و گله ها و بزغاله و . . . جرینگ جرینگ زنگوله ها. سلام زنگوله ها!

مردم این روستا خانه ی کوچکی دارند برای تنهایی هایشان. خانه ای بالای کوه. خانه ای میان جنگل. پیر بابا را همه دوست دارند.  "زیارت"  پیربابا قنبر را دارد.

  پایین کوه، کنار رودخانه، آخر روستا، درست آنجایی که جاده از روستا خداحافظی می کرد امامزاده عبدالله سلام می کند به مسافران و اهالی ده.

  سه کیلومتر راه است تا آبشار. اینجا آبشار است، صدای رادیو گرگان: « صدای امید، نوای همدلی»  

سر هر کوچه یک تنور است و بوی نان محلی می آید. دانه ای 250تومن.$$$

  آبگرم زیارت. ساعتی 500. آبگرم شفابخش زیارت_ آدرس: گلستان_ گرگان_ ناهارخوران_زیارت_ کنار امامزاده_ روبروی سوییت خودمون. ساعت بازدید: 7-19

 


زیر درخت گردو حسنی تک و تنها بود. نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی.... تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه. ما این شعر رو می خوندیم و از درخت گردو بالا می رفتیم.

دخترخاله می گه: یه لحظه صبر کن.

روبروی درخت گردو می ایستیم.

دخترخاله عکس می گیرد.

 

 


یکی از مهمترین مشکلات ما در سفر تشخیص صدای گاو از خر بود. این آقا گاوه احتمالا خروسک داشته چون صداش بی شباهت به عر عر نبود.

 

 

 


این آقا پسر عینکی، خیلی پسر گلیه. هم درس می خونه، هم چوپونه، هم واسه گاو همسایه علف می بره. این آقا پسر لیدر ما هم هست. روستا رو مثل کف دستش می شناسه. تازشم خیلی مهربونه.

 

 

 

از پایین کوه که نگاه می کنیم پرچم کوچکی می بینیم که باد تکانش می دهد و درختی. پیرمرد می گوید: آنجا خانه ی پیربابا ست. پیر مقدس روستا. مردم آنجا از او حاجت می گیرند و دوستش دارند.

از آن بالا روستا تابلوی نقاشی می شود. خانه ها دور و آسمان نزدیک. در راه قله ی کوه را آخر جاده می دانستیم. به قله که رسیدیم دیدیم دنیا چقدر بزرگ است. چه زیاد کوه و قله هست و بلندتر از کوهی که روی آن ایستاده ایم. بعد به تارزان فکر کردیم و خوشبختی های او از این شاخه به آن شاخه پریدنش. پیربابا قنبر مهمان های زیادی داشت.  مردی  با اسب به دیدنش آمد. زن ها و بچه ها و پیرزنی یک سبد هلو  برای پیر بابا آوردند. پیرمردی از اینکه شهری ها هم به دیدن پیربابای آنها آمده بودند خوشحال شد. برایمان آب آورد و ما دستمان برای پذیرایی از او خالی بود.

 

 

 


  سلام بزی عزیز، حالت چطوره؟ خوب و خوش سلامتی؟ احوالت چطوره؟

 

این بزی ما زنگوله نداره اما مدرک پروفسوراش رو از دانشگاه زنگولهستان روستای زیارت و دکتری افتخاری اش رو به تازگی اخذ کرده. این ریش پروفسوری که می بینید شاهدی است بر این ادعا. در مسیر آبشار با ما همسفر بود و ما از حضور ایشان بسی فیض بردیم.

 

 

این هم آبشار. تا خود روستا سه کیلومتر راه است. برای ما سه کیلومتر که راهی نیست. رفت و برگشت جمعا میشه 6 کیلومتر. ببینید ما چه بچه های فعالی هستیم!

 

 

 

 

خروس ها هم رفیق خوبی هستند و هم خوانندگان خوب.  فقط نمی دانیم چرا خروس ها قدقد می کردند و مرغ ها قوووووووو قووووولی قو قو .  از صبح تاشب همه جا پر از قد قد و قوقولی و شب تا صبح قورباغه ها بودند : قووووووووور قوووووووووور صدایی بس گوش نواز...

 

 

  

تمشک دوست داریم.هنوز فصل شکوفه ی تمشک بود.

 

 

 

 

   سفر همیشه شهرهای بزرگ نیست. سفر می تواند دور باشد یا نزدیک. این سفر برایمان تجربه ای جدید بود و حسی از استقلال داشت.

   سفر می تواند کوه باشد یا دریا، کویر باشد یا جنگل، شهر باشد یا روستایی کوچک. هر کدام تجربه ای دارد و هر سفر متفاوت با دیگری، یکی سبز و دیگری آبی. مردم کویر گرم اند و به اندازه ی آسمانشان پر ستاره، مردم جنگل رنگارنگ اند و بزرگ هم قد کاج های جنگل و باصفا مانند کوچه هایشان و گرمی تنور های نان. . .

  باز هم به سفر می رویم و می نویسیم که سفر چه اندازه خوب است.

 

 

 

تیرماه 1387

 

+ نوشته شده در 0:33 توسط مریم و افروز و مهتاب.