
این پست هدیه ای است برای دوستی کوچک

مگر همه ی دوست ها را باید دید؟
ما دوستی داریم که او را ندیده ایم اما یک دنیا برایمان آشناست و چقدر دوستش داریم....
نمی دانیم شب بود یا روز اما خدا چه لبخند زیبایی زد و یک فرشته ی کوچک را به زمین هدیه کرد. شاید او ستاره باشد، شاید ماه. اما خوب می دانیم دوست کوچک ما فرشته ای است دوست داشتنی.
کاش می شد دستش را بگیریم و آسمان را نشانش دهیم، با یک خوشه ستاره ای قایم باشک بازی کنیم و بادبادک به هوا بفرستیم و روی آن دعایی بنویسیم برای شاد بودنش، برای معصومیتش و برای آسمانش که همیشه آبی است.
و او چقدر آبی است....
برایش لالایی می خوانیم، برای چشم های دوست کوچک که خدا مهربانی را در آن الهام کرد. . .

این یادگاری برای شماست
:مریم! اینجا رو ببین! سه تا ستاره مثله سه تا دوستن انگار.
_ یعنی ستاره ها هم دوست پیدا می کنند؟ دعوا می کنند؟ تو سر و کله ی هم می کوبونند؟
:اینا خیلی قشنگن. کاش ما هم ستاره بودیم....
_ یعنی بریم تو آسمون؟

خودم و خودش و خودمون زیر نور مهتابی یادمان از ماه و آسمان کودکی مان می آید.برای همین از آن روزها می نویسیم:
شب است، رختخواب ها را بالای پشت بام پهن کرده ایم. بچه ها سمت راست، بزرگ ها سمت چپ. بزرگ ها می گویند ساکت! می خواهیم بخوابیم. اما ما که خوابمان نمی آید. آخر هفته ها مهمان روستای کوچکی هستیم. روستایی که دود ندارد، ماشین ندارد اما خرهای چموشی دارد و ستاره های بی اندازه زیاد. بزرگتر ها می گویند ستاره ها را بشمرید تا خوابتان ببرد. شمار ستاره ها از دستمان در رفته، خوابمان نمی برد.
:افروز! اینا چیه تو آسمون؟ شبیه آرده . خدا داشته کیک خامه ای می پخته؟ آرد هاش ریخته اونجا؟
_ نه بابا، اینا پولکای ستاره ایند. خدا داشته لباس می دوخته.
: پدربزرگ می گفت این راه مکه ست. مکه که خونه ی خدایه. یعنی این جاده ی خداست؟

روز است. خانم معلم موضوع انشا می دهد. باز هم "می خواهید چه کاره شوید؟"
توی انشا ها همه معلم هستند، خانم دکتر، مهندس .... ما می نویسیم فضانورد می شویم. یکی از ته کلاس می گوید: فضا چی چیک؟ یکی می خندد: خانوم اجازه! بابامون می گه این کارا نون و آب نمیشه! بابامون می گه، زندگی خرج داره...
هر سال همین موضوع انشا را داریم و هر سال توی دفترمان می نویسیم : چقدر دوست داریم ستاره شناس بودن را!
"خودش" یک کتاب خریده است که عکس کهکشان دارد. تویش نوشته که کهکشان بسیار بزرگ است و یه عالمه ستاره دارد. عکس موشک دارد نه از آن موشک کاغذی هایی که سر کلاس جغرافی می سازیم. موشک های واقعی و بزرگ. "خودم" هم یک کتاب کوچک دارد. اسمش "ستارگان" است. خورشید تویش دارد و ماه. و یه عالمه ستاره شبیه یک تابلوی نقاشی. . .

بزرگ شدیم. شنیدیم جایی هست و آدم هایی هستند که نجوم یاد می دهند. رفتیم پیششان و گفتیم: ما هم بازی ؟
این آدم ها بسیار مهربان بودند و اولین آقا معلم نجوممان بسیار صبور. ما آنجا سر به هوا بودن را یاد گرفتیم و با داشتن دوستانی نجومی (که چیزهای زیادی از آسمان و زمین را از آنها یاد گرفتیم) معنی دیگر "شاد بودن" را تجربه کردیم. شادی هایی که خاص این گروه است و هیچ جای دنیا لنگه اش پیدا نمی شود.
اولین شب رصد را مگر می شود فراموش کرد؟ مینی بوس کوچک و اولین صورت فلکی ها, اولین خاطره ها و اولین ستاره ها در کنار اولین دوستان. سارا و شانای و آقا معلم را بسیار دوست داریم.
رئیس بزرگ را هم بسیار دوست داریم. همه ی نجومی های آسمان توس را دوست داریم. ما آسمان را بسیار بسیار دوست داریم....
