تبليغاتX
دردسرهاي نجومي ما چند نفر
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
ما و ماراتن مسیه

                   ...      

 

                  ...

 

                      خواب

 

بقچه هايمان را ببنديم؟

 

 اين قصه ي رصدهاي ما كه سر دراز دارد همچنان در حال شروع شدن است.

از آنجايي كه رييس بزرگ سخناني در رابطه با ماراتن مسيه ايراد فرمودند و خاطرات گهر بار دوستان از سفر هاي گذشته، داغ دل ما را تازه كرده بود.(خب نمي گن بچه منجم دل داره )

از آنجايي كه ما از درو ديوار خانه بالا رفته و آتيش به جون همه مي اندازيم ، همه منتظرهستند تا خبر رصدي بيايد تا ما شر را كم و عزتمان را زياد كنيم .( تلميح به : ضرب المثل شر كم ، عزت زياد )

  از آنجايي كه هفته اي پنج روز در حال و هواي رصد هستيم (غيبت ميكنيم )  و تنها روزي كه مي خواهيم درس بخوانيم باز در فكر رصد هستيم  ، معلم ها چشم ديدن ما را ندارند ودائما ما را به باد فلك بسته ودمار از روزگارمان در مي آورند.

به قول معلم ادبيات: ابر و باد ومه وخورشيد وفلك در كارند / تا ما به رصد رويم و به غيبت نرسيم !!!!!!

  خلاصه... تصميم بر آن شد كه كاسه كوزه مان ( استعاره از تلسكوپ ) را جمع كنيم و برويم.

  ما هنوز نرفته ايم. تازه تصميم گرفته ايم  كه برويم. رفتنمان هم كه مثل آدمي زاد نبود مثل منجم هاي از خانه مونده ، از مدرسه رونده بود.

  كلاغه خبر آورد مسيه اي در كاره و زمانش هم  مناسب، همان كلاغه تمام محل را پر كرد كه ما قصد سفر داريم و از اهالي محل مژدگاني دريافت كرد.

  شونصد بار تاريخ ماراتن تغيير كرد و شونصد بار همه از رفتن ما خوشحال . اما طي تلفن هاي مكرر شبانه (12 شب به بعد ) تصميم گرفتيم بچه هاي خوبي باشيم درس بخوانيم ، بچه نگه داريم ، ظرف بشوييم و تا ابد الدهر غر بزنيم كه خواستيم بريم اما نذاشتند. به سفارش عمه خانوم كه براي دو روز بعد بليط قطار به مقصد ماراتن مسيه داشت . ما وسوسه شديم و همچون مگسي كه يك بالش را كنده اند و از بال ديگرش آويزان شده ، ما هم آويزان خانواده شديم . در پي تلفن هاي شبانه مكرر به مسئولين ماراتن مسيه از جمله آقاي پ و  آقاي ك و عمه خانوم روزقبل از ماراتن در برابر چشم هاي متعجب دوستان بليط به دست به راه آهن رفتيم و البته به دليل ناگهاني بودن اين سفر دعاي خير رييس بزرگ ، پدر مهربان  و ديگر اعضاي خانواده پشت سرمان نبود.  چون وقت نشده بود تا عالم وآدم بفهمند كه ما داريم ميريم . در راه كه بوديم چهره ي رئيس بزرگ بود كه به ذهنمان مي آمد . چقدر دلمان مي خواست او را خوشحال كنيم و چقدر دوست داشتيم پدر مهربانمان كه اولين آقا معلم نجوممان بود را شاد كرده باشيم. ولي.... يعني مي شود؟ مي خواستيم از زحمت هاي آنان تشكري كرده باشيم.

 

  درقطار...

 

 ما تازه از بودن در كنار عمه خانوم و دوستان شاد شده بوديم كه ناگهان با خشم پدرانه اي  سر جاي خود نشسته و بغض گلويمان را تا سر حد مرگ گرفت .  كم كم كه به حالت عادي خود برگشته ولبخند بر لبانمان نشست و تمام قطار پراز خنده ما شد دوباره مورد خشم پدر شديم . و مثل بچه هاي خوب گوشه اي نشستيم و جيكمان هم در نيامد. در همين بين عمه خانوم خبر ناگوار فوت مادربزرگ را گفت. و ما به خودمان افتاديم تا جميع قطار فاتحه اي براي شادي روح مغفوره ، مرحومه مادر بزرگ بفرستند . چون اين جماعت فقط با خوردن فاتحه مي فرستند، خرمايي پخش كرديم . ( براي شادي روح همه ي رفتگان بلند صلوات!)

....0000؟؟؟؟====||||!!!!8****%%%**«~~~~"""‹_&&& =+++=-%^#$$$$$$

 (در اينجا خرابي قطار قطار قرار دارد كه موجبات ناراحتي دختر خاله را فراهم نموده و خواب از چشمانش ربوده است و مانند جغد تا صبح بيدار مانده)       

......... خب اينجا تهران است. پرواز شماره ي 13333- . از مسافرين محترم تقاضا مي شود دست و روي خود را شسته و بند و بساطشان را جمع كرده و نخود نخود هر كه رود خانه ي خود......

اين ها توهمات دخترخاله بعد از بيدارخوابي در قطار است.

   به تهران كه مي رسيم پشت سر پدر همچون جوجه اردك زشت به راه مي افتيم. پدر بدو، ما بدو تا بلاخره رسيديم و رسيديم، كاشكي نمي رسيديم/ تو راه بوديم خوش بوديم، سوار قطاري بوديم ....

به اتوبوس هايي داغون تر از قطار كه مي رسيم همه از هم جدا مي شويم. عمه خانوم و دوستان به يك طرف ، ما در طرف ديگر و تمام راه تنها بوديم و اين داغ بزرگي بردل ما بود. (براي شادي دل شكسته ي ما بلند صلوات!)

در اتوبوس بوديم،  براي ناهار پياده شديم، از ديدن هم بسيار شاد شديم و اين از خنده هاي ما پيدا بود،  ناهار خورديم، موبايل ها را به شارژ زديم، نماز خوانديم و رفتيم تا به يك منطقه ي نظامي رسيديم كه يك عالمه آقا پليس داشت.  دوباره راه افتاديم و بالاخره................ هنوز نرسيديم. پس كي مي رسيم؟

به در بزرگ و قديمي كاروانسراي قصر بهرام كه رسيديم تازه دوزاريمان افتاد كه رسيده ايم.  در اينجا بدبختي ما قرار دارد كه از بي توجهي ما فايندرمان شكسته  و ما مانده ايم و آش نخورده و دهن سوخته!  

تست كنكور سراسري 1487:  در صورت شكسته شدن فايندر در ماراتن ، اولين واكنش شما چيست؟

الف) خودتون رو مي زنيد

ب)داور را مي زنيد.

ج) بي خيال مي شويد و تا صبح مي خوابيد

د)فايندر ديگران را مي شكنيد.

ه) همان كاري را مي كنيد كه ما كرديم.

ما گزينه ي ه را انتخاب كرديم و اميدوار شديم كه نفر اول كنكور 1487 خواهيم بود. ما در كمال خونسردي منتظر شروع ماراتن بوديم و هيچ احساس ناراحتي و استرس و نگراني و ... نداشتيم. (به رو نمي آورديم تا ريا نشه)

اما به خاطر هماهنگي هاي چندين ماهه مسيه با اداره ي هواشناسي تمام توده ي ابر گذرنده از كشور به منطقه ي پارك ملي كوير آمده و حتي ماه شب چهارده نيز ديده نمي شد، چه برسد به نپتون!!!! 

  ساعت 12 نيمه شب است به وقت محله ي منجمان ! و آغاز هشتمين ماراتن مسيه ي ايران. اينجا وبلاگ مال خودمون است ، دردسر هاي نجومي ما چند نفر.

با اعتماد به نفس كامل از داخل فايندر با اختلاف زاويه اي 5/33 درجه و فاصله اي به اندازه ي شعاع فايندر به سمت شمال غرب به گرفتن اجرام ژرف آسمان پرداختيم. با اصرار داور كمي سرعت را بالا برديم و خوش بينانه مرتبا داور را صدا مي زديم تا به شاهكار ما دو تا نگاه كند. 

صبح شد و ما تازه سرحال شده بوديم. تازه يادمان آمده بود كه اينجا رصد است و ما نخنديده ايم هنوز و دردسري هم نداشتيم. ناگهان دلمان براي رئيس بزرگ تنگ شد و نا اميدانه در كنار دوستانمان به خواب رفتيم.  

در خواب ديديم كه آقاي رئيس بزرگ با مهرباني مي گويند عيبي ندارد، از شما دو تا بعيد نبود . ما با مظلوميت نگاهشان مي كنيم و مي گوييم: ببخشيد، ما تلاشمان را كرديم. آقاي رئيس بزرگ در هاله اي پنهان مي شوند و يكي ما دو تا را تكان مي دهد و فرياد مي زند: بدو صبحانه!

صبحانه مي خوريم ، حرف مي زنيم ، مي خنديم ، غيبت مي كنيم (جاي پدر مهربان خالي) و دوباره مي خوابيم چون تمام كاروانسرا خواب است و ما مزاحم خواب بقيه شده ايم. 

همه جايزه گرفتند، ما دست زديم. دوباره جايزه گرفتند ما دست زديم. دفعه آخر پدر جايزه گرفت و باز هم ما دست زديم. 

در راه ....

  خودم به پنجره نگاه ميكنم و خودش هم از توي پنجره قطار به پانتوميم هاي خودم نگاه مي كند. گاهي با ضربه زدن به پاهايمان حرف مي زنيم گاهي با حركت چشم وابرو. خودم فردا امتحان شيمي دارد و خودش امتحان هندسه براي همين خودم دين و زندگي مي خواند و خودش ادبيات چون كتاب ها را اشتباه اورده ايم. بعد از درس خواندن بسيار مي رويم به كوپه ي عمه خانوم و دوستان مهماني.  تا دلي از عزا در بياوريم و خنده ي آن روزمان كامل شود. نا گفته نماند عمه خانوم براي اولين بار ركورد شكست و سركارخانوم مهتاب را اس ام اسي سركار گذاشت  و ما همه انگشت به دهان مانديم. چون هيچ بني بشري توانايي سركار گذاشتن سركارخانم مهتاب غلامي را ندارد.

به خانه هاي مشهد كه رسيديم، احساس كرديم چه زود گذشت و چه سفر خوبي بود و چه قدر كوتاه.

در راه آهن خداحافظي مي كنيم و خنده هايمان را هيچ وقت از ياد نمي بريم. منتظر اولين فرصت مي مانيم تا اين لحظه ها را بنويسم تا يادمان بماند و شما بخوانيد و بدانيد جاي همه خالي!

 

يك سپاس ويژه براي براي عمه خانوم و نصيحت هايش، يك تشكر براي آقاي پدر و اخم هايش، و هزار تا ستاره براي همسفرهاي مهربانمان...

 

                                       

 

+ نوشته شده در 19:8 توسط مریم و افروز و مهتاب.
جمعه ششم اردیبهشت 1387

 

سفر به هشتمين ماراتن مسيه ي ايران، سفر به قصر بهرام، سفر به تكه اي از آسمان 

 

       

 

    

 

   

عكس ها از سايت انجمن نجوم ايران

+ نوشته شده در 9:18 توسط مریم و افروز و مهتاب.