
گرم براي ما ، سرد براي همه

معمولا هر نوشته اي را بايد از يك جا شروع كرد . حالا ما از كجا شروع كنيم؟ از همونجايي كه شما مي گيد شروع مي كنيم . حالا از كجا شروع كنيم؟
حالا به نظر شما ، ما از كجا شروع كنيم بهتره ؟ از اونجايي تو خيالاتمون نقشه ي توپي براي رصد مي كشيديم ، يا از اونجايي كه شش ساعت و نيم معطل ميني بوس بوديم ؟ يا از اونجايي كه توي ميني بوس وسيعمون جا نمي شديم ؟ يا از لنگه كفش دوست عزيزمون كه زير پاهاي رئيس بزرگ پيدا شد !!!!!!!!! يا از خشم .... به مهتاب! (ببخشيد دي جي مترسك )
هنوز ما نفهميديم از كجا شروع كنيم . اصلا از آخرش شروع كنيم؟ از اونجايي كه با چشم هايي خواب آلود و خرس گون * و دماغ هايي يخ زده ، جعبه هاي تلسكوپ را به خانه مي كشانديم ؟ از آنجا شروع كنيم ؟ خوب است ؟ يا نه ! از وسطش شروع كنيم ؟ از موقع شام چطور ؟ از آنجايي كه چادر كوچك انبوهي از سرمازده گان را به خود پناه مي داد . 
خب! همه ي اينها را گفتيم تا كمي سركار رفته باشيد . تا ما هم شروعي كرده باشيم.
با حركات ارتيستي ماشين و دو دقيقه تاخير ، به طرف افراد منتظر پرت شديم . نگاه همه به ما دوخته شده بود . در همين جا بود كه يار شفيق و رفيق ما نيز به جمع ما پرتاب شد .
القصّه ... مانديم و مانديم و مانديم ومانديم .و القصه آنقدر مانديم تا شاهد رفتن آقايان محترم بوديم . و ما مانديم و سخن گرانبهاي " خانم ها مقدم ترند " و خب ما هنوز آنجا مانده بوديم . و انتظار ما براي رسيدن به ميني بوس به وقوع پيوست . تمام تلسكوپ ها را در ميني بوس جاسازي كرده و حالا خودمان مانده بوديم ، بي جا و مكان! از اينجا تازه سفر ما آغاز شد .
ما تصميم گرفته بوديم طبق شئونات اسلامي رفتار كرده و موجبات خرسندي رئيس بزرگ را فراهم آوريم ولي امان از دوستان ناباب كه به ساندويچ هم رحم نكرده و ان را دور از چشم ما بر روي صندلي رفيق شفيقمان (مهتاب جان) قرار داده . مهتاب جان نيز از جاي خود نيم متر پريده و طي حركاتي كفشي از انتهاي اتوبوس به جلوي پاي جناب رئيس افتاد . 
(توجه داشته باشيد كه مهتاب همچنان روي زمين و هوا معلق است ) رئيس بزرگ هم طي اخم لطيف و پدرانه اي تذكر دادند كه "شما اگر دوست دارید میتونید بشینیدها ؟!" و مهتاب عزيزمان هم كه قوانين و شئونات نجومي را ناخواسته (آش نخورده و دهن سوخته) بر هم زده بود بر جاي خود نشست و براي كوتاهي ...1 ثانيه... سكوت كرد. سكوت ، بغض ، نگراني ، ناراحتي ، اشك و آه ....

بالاخره رسيديم به برج جناب آقاي خواجه نصير الدين طوسي ملقب به برج رادكان . تلسكوپ ها را برپا كرده و بعد از اقامه ي نماز مغرب و عشا توسط خودم و خودش و خودت شروع به رصد كرديم . هنوز به پوست خرس نرسيده ايم . كه با وجود يخ زدگي جمعيت كثيري از منجمكان آماتور اين پوست خرس ها بر تن كرديم و چون گلوله اي آتش بر سر تلسكوپ ها فرود اورديم. اين شايد اولين رصدي بود "در فراوان رصد هاي زندگي نجومي مان " كه بسيار پربار ، گوهربار و ... بار ( منظور ثمره و ميوه ) بود . يعني عين ديگر منجمان حرفه اي فقط به رصد اجرام عمق آسمان پرداختيم . براي اولين بار بسيار جدي بوديم و با هيچ كس شوخي نكرديم . 

در اين قسمت شام قرار دارد كه هرچي خورديم ، خورديم ديگه . حيف كه به شما نرسيد .
خدا خير ماشين و خود پدر آسماني را بدهد كه در آن طوفان سرما ما را پناه دادند . عجيباً غريبا!! 
تازه ما گرم شده بوديم كه رئيس بزرگ ندا دادند كه وقت رفتن است . ما فهميديم در اين رصد عكس نگرفته ايم . چرخي در آن محوطه زديم و تنها سوژه ي عكس سگ بزرگي بود . خوب كه نگاه كرديم خانه ي كوچكي نيز بود . لنز دوربينمان را چرخانديم روي خانه ي كوچك . توي خانه ، نگهبان برج زندگي مي كند . پدربزرگ مهرباني كه خانه ي كوچكش تشكيل شده است از راديويي كوچك ، بخاري نفتي اي كوچك ، يك تخت و يك عالمه صفا و صميميت و مهربوني .
....
سوار ميني بوس ها شديم تا برويم به شهر ،به خانه هايمان .
خب به شهر كه رسيديم آقاي رئيس بزرگ حدودا چهار بار به مريم تذكر دادند كه ليز نخوريدا !! و دقيقا همان لحظه صداي گرومب افتادن مريم جان به گوش رسيد و ما بسي چرتمان پاره شد .
ويك بار ديگر از رصدي تاريك و پر ستاره خدا حافظي كرديم .
اين خاطره كمي با تاخير نوشته شد با بسيار پوزش از دوستان محترم !!!