تبليغاتX
دردسرهاي نجومي ما چند نفر
جمعه بیست و هشتم دی 1386
اين روزها كه مي گذرد

انارها 

 

ديگ ها

 

 

 

هزاران بار از اخم هاي خاله جان بزرگ*ترسيده ايم و دو دستي توپ دو لايه يمان را محكم گرفته ايم كه از چاقوي بزرگ و بي رحم خاله جان در امان بمانيم . هزاران بار شاخه هاي درخت توت را پايين كشيده ايم تا هم قدمان شود و از خوشحالي يواشكي توت خوردن ، قند توي دلمان آب شده است .  شاتوت هم دوست داريم. از اينكه لباس هايمان شاتوتي شود و لبمان همرنگ ماتيك هاي آدم بزرگ ها شود هم كلي كيف مي كنيم .

خانه ي خاله جان يعني درخت توت ، يعني دست هاي شاتوتي ، انارهايي كه از دور نگاهشان مي كنيم . حياط پر رمز و راز خاله ، يعني ترس فوتبال ظهر ، ترس از كندوي زنبور عسل روي پشت بام . ظهر خانه ي خاله ، يعني حوض پر از ماهي و نگاه هاي ما به گلدان هاي سبز دور تا دور حوض .

لذت مي بريم از اينكه دور هم بنشينيم و صفحه هاي خاطرات كودكيمان را ورق بزنيم . از مهماني هاي بزرگ و بداخلاقي هاي آدم بزرگ ها بگوييم . از شيطنت هاي كودكيمان و خاطراتي كه دور از عروسك بازي گذشت . خوب كه فكر مي كنيم ما با گلدان ها ، رودخانه ها ، درخت ها آلبالو ، توت و گيلاس بزرگ شده ايم . با تمام بي غمي هاي دنيا .

مطبخ خوشمزه ترين و گرم ترين جاي دنيا ست . اين گوشه از دنيا را فقط در خانه ي قديمي خاله ديده ايم . جايي كه ديگ هاي بزرگ نذري را در آنجا مي گذارند تا روز تاسوعا . لباس هاي مشكي مان را كه از بقچه در بياوريم يعني صبح زود شال و كلاه كردن به درخت توت . يعني چشم دوختن به پاك كردن سبزي ها و برش نان هاي داغ براي شب .  ما اداي بزرگ ها را در مي آوريم . مي خواهيم كمك كنيم . سفره مي چينيم ، حياط را جارو مي كنيم ، گل ها را آب مي دهيم . و هر وقت دلمان خواست گل يا پوچ بازي مي كنيم .

شب مي شود . هيئت عموجان كه از زمان هاي قديم بوده و هست ، شروع به سينه زني مي كنند . چراغ ها خاموش مي شود . ما مي دويم روي ايوان و به حياط مرد ها چشم مي دوزيم . به سينه هاي سرخ عزادار و چشم هاي زنان داخل خانه كه زير چادرهاي سياهشان پنهان شده . ما از صداي بلند مردها مي خزيم كنار هم و چشم هايمان را مي بنديم . هيجاني كه قلبمان را تكان مي دهد را فقط ايوان و گلهاي نارنجي انگشتي مي دانند .

چراغ ها كه روشن مي شود يعني سينه زني مردها تمام شده . ما مي دويم به مطبخ ، دو تا ازمرد ها سر ديگ هاي شله* را گرفته اند و مي آورند به مطبخ براي خانم ها .  يكي مي گويد : بچه ها از توي دست و پا بروند كنار . هر كي پيش مامانش باشه !

ما قهر مي كنيم ، دستمان را به كمرمان مي زنيم و مي گوييم : ما هم كمك مي كنيم .

زهرا و منا و سوده دختر هاي بزرگ هستند و همه كاره . ما كوچك هستيم و بايد قاشق توي ظرف ها بگذاريم . آرزو مي كنيم بزرگ شويم تا بتوانيم كارهاي بزرگانه بكنيم . كمك هاي واقعي .

بوي غذاي نذري ، ديگ هاي بزرگ و سياه ، دود بلند اجاق ها كه از حياط مرد ها بلند مي شد ، توي ذهنم مي پيچند . شب همه كه مي روند به حياط مرد ها مي رويم . ني هاي نوشابه و سر هاي فلزيشان را جمع مي كنيم ، به يخ هاي حوض نگاه مي كنيم كه فردا صبح براي شستن ظرف ها ، شكسته خواهد شد .

 

امروز هم تاسوعا بود . امروز هم در خانه ي جديد خاله جان مهماني بود . اما نه مثل قديم ها . ديگر هيئت بزرگ و هيجان انگيز كودكيمان از روي ايوان ديده نمي شد . مطبخي نبود . حوض پر از ماهي هم نبود . ماهي سياهي هم نداشت . وقتي به ميله هاي ساختمان بلند نگاه كرديم ، يادمان امد كه زماني ماهيهاي سياه حوض ، ماهي هاي ماه محرم بودند و ماهي قرمز ها ماهي هاي عيد و شادي.

خانه ي خاله جان خراب شد . نو شد . دوباره ساخته شد وحياطش كوچك . هنوز درخت توت قديمي را دارد و گلدان هاي رديف و آجر هاي يكي در ميان كف حياط . اگر اين ها نبودند كه خاله جان مي مرد از غصه ! و ما هم ، و تمام كودكيمان .

اما حياط مرد ها و خانه پشتي قديمي*، هنوز هستند اما شايد بشود گفت مخروبه . و تنها زماني احساس مي كنيم كه درخت انار ديگر تنها نيست كه اجاق هاي ده ها ساله ي عقب حياط روشن مي شود و ظهر باز هم بوي غذاي نذري مي پيچد .

وقتي همه مي روند . با دخترخاله به حياط مخروبه ي قديمي سر مي زنيم . به اجاق نيمه روشن خاطراتمان .

عكس مي گيريم از در و ديوار و به يخ هاي حوض پر از برگ نگاه مي كنيم . حوض بدون ماهي .

دوربين را زوم مي كنيم روي انار هاي خشك شده به درخت . شب نشده هنوز اما ماه از لابلاي شاخه هاي خشكيده ي درخت انار ، مي درخشد .

 


* خاله جان ، بزرگترين خاله ي فاميل است .  يعني خواهر مادربزرگ . و عموجان ، بزرگترين عموي خانواده است . يعني برادر پدربزرگ .

* شله نام غذايي است كه در ماه محرم ، مردم مشهد نذر مي كنند .

* خانه ي پشتي ، به خانه ي عمه جان معروف است . خيلي وقت است كسي در آنجا رفت و آمد نمي كند . شبيه مخروبه اي شده است . گاهي كه با دوربين به آنجا مي رويم ، احساس قدم زدن در شهر اشباح را داريم .

* عكس هاي امروز را هنوز نگذاشته ايم .

                                     

+ نوشته شده در 23:40 توسط مریم و افروز و مهتاب.
شنبه بیست و دوم دی 1386
روز برفی من

 

 

بالاخره ننه سرما اومد   

 

 

 

 

مریم

+ نوشته شده در 17:21 توسط مریم و افروز و مهتاب.
جمعه بیست و یکم دی 1386
ما
گشت و گذاري نجومي در كوير 

در راه

   ۱) مینی بوسی کوچک ، ردیف صندلی ها ، جدایی ، دلتنگی،  اما باز هم حرف ،خنده ، غیبت  خوردن و .. 

میان حرف ،خنده  ،غیبت  ،خوردن و ... بود که فریاد دوست عزیز ما را ازخواب غفلت بیدار کرد . خورشید و ابرها سوژه قشنگی برای عکس هایمان شد . 

هلال ماه شب14!!!

۲)  ماهه دیگه.اونم ماه کامل شب ۱۴ . جالبه نه ؟

در پايان دردسرها

۳)

سايه هاي ما

 ۴)

خودشه

۵)

پا برهنه

۶)

ما در پس خار

۷)

ترك پاي كوير

 ۸)


  دوست داریم بدانیم این عکس ها را چطور می بینید . برایمان بگویید .
+ نوشته شده در 18:7 توسط مریم و افروز و مهتاب.