


هزاران بار از اخم هاي خاله جان بزرگ*ترسيده ايم و دو دستي توپ دو لايه يمان را محكم گرفته ايم كه از چاقوي بزرگ و بي رحم خاله جان در امان بمانيم . هزاران بار شاخه هاي درخت توت را پايين كشيده ايم تا هم قدمان شود و از خوشحالي يواشكي توت خوردن ، قند توي دلمان آب شده است . شاتوت هم دوست داريم. از اينكه لباس هايمان شاتوتي شود و لبمان همرنگ ماتيك هاي آدم بزرگ ها شود هم كلي كيف مي كنيم .
خانه ي خاله جان يعني درخت توت ، يعني دست هاي شاتوتي ، انارهايي كه از دور نگاهشان مي كنيم . حياط پر رمز و راز خاله ، يعني ترس فوتبال ظهر ، ترس از كندوي زنبور عسل روي پشت بام . ظهر خانه ي خاله ، يعني حوض پر از ماهي و نگاه هاي ما به گلدان هاي سبز دور تا دور حوض .
لذت مي بريم از اينكه دور هم بنشينيم و صفحه هاي خاطرات كودكيمان را ورق بزنيم . از مهماني هاي بزرگ و بداخلاقي هاي آدم بزرگ ها بگوييم . از شيطنت هاي كودكيمان و خاطراتي كه دور از عروسك بازي گذشت . خوب كه فكر مي كنيم ما با گلدان ها ، رودخانه ها ، درخت ها آلبالو ، توت و گيلاس بزرگ شده ايم . با تمام بي غمي هاي دنيا .
مطبخ خوشمزه ترين و گرم ترين جاي دنيا ست . اين گوشه از دنيا را فقط در خانه ي قديمي خاله ديده ايم . جايي كه ديگ هاي بزرگ نذري را در آنجا مي گذارند تا روز تاسوعا . لباس هاي مشكي مان را كه از بقچه در بياوريم يعني صبح زود شال و كلاه كردن به درخت توت . يعني چشم دوختن به پاك كردن سبزي ها و برش نان هاي داغ براي شب . ما اداي بزرگ ها را در مي آوريم . مي خواهيم كمك كنيم . سفره مي چينيم ، حياط را جارو مي كنيم ، گل ها را آب مي دهيم . و هر وقت دلمان خواست گل يا پوچ بازي مي كنيم .
شب مي شود . هيئت عموجان كه از زمان هاي قديم بوده و هست ، شروع به سينه زني مي كنند . چراغ ها خاموش مي شود . ما مي دويم روي ايوان و به حياط مرد ها چشم مي دوزيم . به سينه هاي سرخ عزادار و چشم هاي زنان داخل خانه كه زير چادرهاي سياهشان پنهان شده . ما از صداي بلند مردها مي خزيم كنار هم و چشم هايمان را مي بنديم . هيجاني كه قلبمان را تكان مي دهد را فقط ايوان و گلهاي نارنجي انگشتي مي دانند .
چراغ ها كه روشن مي شود يعني سينه زني مردها تمام شده . ما مي دويم به مطبخ ، دو تا ازمرد ها سر ديگ هاي شله* را گرفته اند و مي آورند به مطبخ براي خانم ها . يكي مي گويد : بچه ها از توي دست و پا بروند كنار . هر كي پيش مامانش باشه !
ما قهر مي كنيم ، دستمان را به كمرمان مي زنيم و مي گوييم : ما هم كمك مي كنيم .
زهرا و منا و سوده دختر هاي بزرگ هستند و همه كاره . ما كوچك هستيم و بايد قاشق توي ظرف ها بگذاريم . آرزو مي كنيم بزرگ شويم تا بتوانيم كارهاي بزرگانه بكنيم . كمك هاي واقعي .
بوي غذاي نذري ، ديگ هاي بزرگ و سياه ، دود بلند اجاق ها كه از حياط مرد ها بلند مي شد ، توي ذهنم مي پيچند . شب همه كه مي روند به حياط مرد ها مي رويم . ني هاي نوشابه و سر هاي فلزيشان را جمع مي كنيم ، به يخ هاي حوض نگاه مي كنيم كه فردا صبح براي شستن ظرف ها ، شكسته خواهد شد .
امروز هم تاسوعا بود . امروز هم در خانه ي جديد خاله جان مهماني بود . اما نه مثل قديم ها . ديگر هيئت بزرگ و هيجان انگيز كودكيمان از روي ايوان ديده نمي شد . مطبخي نبود . حوض پر از ماهي هم نبود . ماهي سياهي هم نداشت . وقتي به ميله هاي ساختمان بلند نگاه كرديم ، يادمان امد كه زماني ماهيهاي سياه حوض ، ماهي هاي ماه محرم بودند و ماهي قرمز ها ماهي هاي عيد و شادي.
خانه ي خاله جان خراب شد . نو شد . دوباره ساخته شد وحياطش كوچك . هنوز درخت توت قديمي را دارد و گلدان هاي رديف و آجر هاي يكي در ميان كف حياط . اگر اين ها نبودند كه خاله جان مي مرد از غصه ! و ما هم ، و تمام كودكيمان .
اما حياط مرد ها و خانه پشتي قديمي*، هنوز هستند اما شايد بشود گفت مخروبه . و تنها زماني احساس مي كنيم كه درخت انار ديگر تنها نيست كه اجاق هاي ده ها ساله ي عقب حياط روشن مي شود و ظهر باز هم بوي غذاي نذري مي پيچد .
وقتي همه مي روند . با دخترخاله به حياط مخروبه ي قديمي سر مي زنيم . به اجاق نيمه روشن خاطراتمان .
عكس مي گيريم از در و ديوار و به يخ هاي حوض پر از برگ نگاه مي كنيم . حوض بدون ماهي .
دوربين را زوم مي كنيم روي انار هاي خشك شده به درخت . شب نشده هنوز اما ماه از لابلاي شاخه هاي خشكيده ي درخت انار ، مي درخشد .
* خاله جان ، بزرگترين خاله ي فاميل است . يعني خواهر مادربزرگ . و عموجان ، بزرگترين عموي خانواده است . يعني برادر پدربزرگ .
* شله نام غذايي است كه در ماه محرم ، مردم مشهد نذر مي كنند .
* خانه ي پشتي ، به خانه ي عمه جان معروف است . خيلي وقت است كسي در آنجا رفت و آمد نمي كند . شبيه مخروبه اي شده است . گاهي كه با دوربين به آنجا مي رويم ، احساس قدم زدن در شهر اشباح را داريم .
* عكس هاي امروز را هنوز نگذاشته ايم .


۱) مینی بوسی کوچک ، ردیف صندلی ها ، جدایی ، دلتنگی، اما باز هم حرف ،خنده ، غیبت خوردن و ..
میان حرف ،خنده ،غیبت ،خوردن و ... بود که فریاد دوست عزیز ما را ازخواب غفلت بیدار کرد . خورشید و ابرها سوژه قشنگی برای عکس هایمان شد .

۲) ماهه دیگه.اونم ماه کامل شب ۱۴ . جالبه نه ؟

۳)

۴)

۵)

۶)

۷)

۸)
دوست داریم بدانیم این عکس ها را چطور می بینید . برایمان بگویید .