تبليغاتX
دردسرهاي نجومي ما چند نفر
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
این رصد هم حکایتی دارد

 

كوير مي خندد در دل هاي ما

                                        

 

گروه ما شبيه يك خنده ي بزرگ است . از آن خنده هاي بزرگ و از ته دل . يك جور هايي قهقهه است .  اين بار خنده اي وسط كوير و زير سقف زيباي آسمان .

مثل هميشه كلي سوتي داديم . اولش قرار نبود دي جي مترسك همراهمان بيايد و در دقيقه ي نود اعلام كرد كه دلش مي خواهد بيايد و ما مانديم كه چه كنيم .

وظيفه ي سهمگين زنگ زدن به رئيس بزرگ و اجازه گرفتن از ان و ثبت نامي كه دو روز از مهلتش گذشته كار دشوراي بود . اما به خير گذشت و با نذر 1500 تا صلوات براي آمدن دي جي مترسك ، او هم همراهمان شد .

ساعت 8 اتوبوس به مقصد كوير حركت خواهد كرد . و ما سه نفر از نيم ساعت قبل در محل حاضر شديم . به همه سلام كرديم و از ديدار دوباره ي دوستان كلي شاد گشتيم .

 وقت سوار شدن به اتوبوس شد .

چه رفتن به رصد ، چه اردو هاي مختلف و چه همايش ها و هر چه كه در راه اتوبوسي در كار باشد ، آخرين صندلي هاي عقب متعلق به ماست . اين از آن قانون هاي نانوشته است .

جاي همه يتان خالي كه  در راه مثل بچه هاي خوب زيادي سر و صدا راه نينداختيم و نفري 500 تا صلوات كه نذر دوست عزيز بود ، فرستاديم .

بعد حرف زديم ، بعد خنديديم و بعد آقاي راننده يك فيلم گذاشت و ما نگاه كرديم .

فيلمش مزخرف ، چرت و خيلي بد بود . خلاصه اي از فيلم اين بود كه يك آقا پسر خيلي با كلاس ، عاشق يك دختر خيلي بي كلاس شده بود  و خب مادر اين پسر با كلاس هم تشنه به خون اون دختر بي كلاس بود . واسه همين رفت يه عالمه كولي بازي در اورد و دختره هم افسردگي گرفت و كلي بدبختي ديگه هم ريخت رو سرش . اما خب اخرش هم به خوبي و خوشي تموم شد و مادر پسره هم ديگه كوتاه اومد .

بگما تنها كساني كه فهميدند چي به چي بود و كي به كي فقط گروه سه نفره ي ما بود . همه در حال بحث  و گفتگوي علمي بودن و ما هم در عالم خودمان ستاره مي چيديم.

بگما كه اين رصده يه جورايي با بقيه يه فرقايي داشت .  دور و برمون رو يه نگاه انداختيم ديديم هم مشغول اسم جرم نوشتن و پيدا كردن جاي اجرام و خلاصه در حال فعاليتند . خب ما هم براي رضاي خدا  فعاليتمون رو شروع كرديم و نگاهي به كتاب اطلس آسمان عزيزمان كرديم .

توي اتوبوس بايد ناهار مي خورديم . خدا را شكر دوست عزيز كباب شامي هايش را تقسيم بر چهاركرد و ما را از تلف شدن نجات داد .

 

.

.

وحالا اتوبوس توي خاكي مي رود. خانه ها كوچك مي شود و اسمان بزرگ .

و حالا روستا . سادگي روستا را دوست داشتيم و خاكش را و ظهرش را.

مسجد جامع "روستايي كه امشب مهمان آسمانش هستيم مسجد كوچكي بود كه پر از خدا بود .

همان چند لحظه ي كوتاه ، همان چند مردم پاك ، سقف هاي گنبدي و همان بوي خاكش برايمان كافي بود تا انجا را از ته دل دوست بداريم و يادش كنيم .

اتوبوس دوم منتظر است تا ما را ببرد به كوير .

از پنجره كوير صاف صاف بود . دق هاي رسي و تپه ماهور ها . از پنجره ي ديگر شتر هم ديده شد و ما چشم دوختيم از پنجره ها به دنياي جديدمان .

در نگاه همه چيزي مي درخشيد . يك شوق ، حضور و يك انتظار .

 

در پايين تپه اي ، بر روي ترك هاي زمين ، ما تلسكوپ هايمان را سوار كرديم . با نوك يك قله ي كوه همراستايش كرديم و بعد بر روي دايره اي نشستيم به انتظار شب . چهار گروه ، 150 جرم و يك آسمان .

كمي ترسيديم . بار اولمان بود كه گرفتن اجرام  عمق آسمان را مي خواستيم امتحان كنيم . اولين جرم ها خوشه هاي ستاره اي رو به غروب بودند.

آقاي داور مي گفتند : شما تنها گروهي هستيد كه اين همه روحيه داريد و اين همه خوشحاليد و اين همه سردتان نيست .

سردمان كه بود اما از لحظه هاي خوب رصد نمي شد گذشت . يك جرم من مي گرفتم ، يك جرم دختر خال هو يك جرم دي جي مترسك و گاهي هم همه يمان حمله مي برديم تا يك نقطه ي محو از باقيمانده ي يك ابر نو اختر را بگيريم .

هر كس كه يك خوشه يا سحابي يا كهكشان مي گرفت ، جيغ مي زد و خوشحالي مي كرد و آقاي داور را صدا مي زد و آقاي داور مي آمدند  توي تلسكوپ را نگاه مي كردند و مي گفتند : مثلا M1 براي گروه 3!

و گروه خوشحال مي رفند دنبال جرم زدن .

البته شام مفصلي حاوي بيسكوييت ، شكلات و چاي هم در اين بين ميل كرديم . آن هم در چادري كه هر لحظه رو به انفجار مي رفت .

ساعت 24 دوباره برگشتيم سر تلسكوپ ها و كتاب اطلس باز مي كرديم ، جرم انتخاب مي كردي ، آقاي داور صدا مي زديم . از سردي هوا مي گفتيم ، قصه هاي آقاي داور را گوش مي كرديم . مي خنديديم و شاد بوديم هر چند گروه هاي ديگر قهار تر و ماهر تر از گروه تازه كار ما بودند .

هوا بدجور سرد بود . شال گردنم را تا چشمان پيچانده بودم . صبح ساعت 4:30 سوت پايان رصد كه زده شد همه يك گوشه دنبال يك تكه آفتاب بودند .

يادم رفت بگم ما توي چادر يك گاز كوچك هم داشتيم كه تعداد زيادي از آدم هاي سرما زده را به خود پناه مي داد كه خب ما هم دورش نشستيم و كلي هم گرم شديم .

صبح همان طور كه از خورشيد كه لبه هايش از كنار تپه بالا آمده بود ، آفتاب مي خواستيم ، يك تپه نوردي هم كرديم . 4 پنج نفري مي شديم به همراه دختر خاله ودي جي مترسك.

فشار هاي متعددي زندگي را بر دي جي مترسك سخت كرده بود و ما قيافه ي نگران او رامي ديديم و افسوس مي خورديم و دلداري اش مي داديم . كه البته خدا هم او را نجات داد و هم ما را . خدا اين تپه به اين بلندي را بي حكمت نيافريده بود.

رييس بزرگ از پايين تپه دست تكان داد كه بدوييد بياييد پايين كه صبحانه چشم انتظارتان را مي كشد و ما هم دويديم پايين و صبحانه خورديم و بعد به كوير چشم دوختيم و تپه هايش.

 ديدم نمي دانم چه جوري بگويبم از بزرگي و زيبايي و آرامشش . و ما قل مي خورديم ، مي پريديم ، عكس مي گرفتيم ، تنها مي شديم ، زير افتاب كوير مي خوابيديم . فكر مي كرديم و خدا با ما بود .

سكوت كوير پر از حرف بود و حرف هاي ما پر از سكوت . كوير آرامش داشت به اندازه ي خنده هاي ما و خنكي تپه ماهور هايش و گرم بود به اندازه ي وسعت گام هاي ما و نگاه كوير و هياهوي بوته ها و حركت مارمولك ها .

با دخترخاله دنبال مارمولك كرديم . خواستم مارمولك دوستم شود . يكي گفت اگر اين مارمولك بزرگ شود ، خوشگل مي شود . و ما گفتيم برو چاق بشو چله بشو و قتي شدي چاق و لذيذ بيا پيشم دوست عزيز .

و اين جا به اندازه ي مارمولك ها ساده بود و به اندازه ي سوسكي پيچيده .

من از بالاي تپه ها قل خوردم ، دختر خاله از بالاي تپه پريد ، يكي بالاي تپه خوابيد و به خدا فكر كرد . و يكي آرام نگاه مي كرد و تا عمق وجود گرم مي شد .

ديگر چه بگوييم از كوير ؟

 

در راه برگشتن  دوباره كوير را ديديم و دوباره شب هاي رصد و تپه ها و ترك هاي زمين و ردپايمان كه دور و دور تر ميشد .

 

اين رصد گرها آدم هاي عجيبي هستند . خيلي عجيب . تمام شب را بيدار مي مانند و روز خستگي در مي كنند.

تا روز بود همه توي اتوبوس خواب بودند . غروب كه شد ( با اينكه چند ساعتي هنوز راه مانده بود ) همه بيدار و سرحال مشغول بحث شدند .

به شهر كه رسيديم ، خسته خداحافظي كرديم از هم به اميد يك رصد ديگر .  

                                                                

 

 

باتشكر از همه ي آسماني ها

 

 

+ نوشته شده در 13:50 توسط مریم و افروز و مهتاب.
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
رصد اونم وسط مدرسه ها
 

فیتیله فردا تعطیله

فردا می خوایم بریم رصد . 

تو این چند وقت از بس غیبت چغندر قند کردیم ‌...

خب بالاخره فردا باز جمع دوستان خوب و صمیمی مریخی مان جمع می شود و یاد ایام نه چندان دور می کنیم .

دختر خاله ی عزیز قسمم داده این وبلاگ رو جمعش کنم و درش رو تخته کنم تا کسی از آتش سوزاندن های ما بو نبرد . وگرنه کلاهمان پس معرکه است .

در اینکه ما چقدر بی آزار و مظلوم و سر به زیر هستیم شک نکنید .

فردا خبر های مهمتری هست . خدا کنه مثل قدیما باشه . منظورم از اون رصدهای باحال . . .  

                                      

این مطلب بدون اجازه ی دختر خاله ی مشور نوشته شد.

 

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط مریم و افروز و مهتاب.